زندگی یک دانشمند عاشق قسمت۲ فصل۱

خب خیلی خوش اومدین ب این پست😉💕 پارت جدید با ویرایش آماده برای خوندنه😄🌟💫 فقط خواهشا کسایی ک میان بازدید میکنن ب لایک و ی کامنت بهم بدن ک انرژی بگیرم واسه ویرایش پارت های بعد و تند تند پارت بذارم !😘💞

بوس بهتون و بزنید ادامه مطلب💙🤍💜

و بعد لبام رو آروم از لباش جدا کردم... یه لحظه مکث کردم و تو چشمای قشنگش زل زدم.

جِروم: ممنونم که زندگیم رو نجات دادی. واقعا نمیدونم اگه تو نبودی چی کار میکردم...

در جوابم فقط سکوت شنیدم، ولی وقتی به چشمای ماریا نگاه کردم، یه دنیا مهربونی توشون دیدم. انگاری که داشت با چشماش یه دنیا تشکر میکرد... عجب دختر گُلی بود! یه لبخند کوچولو بهش زدم و شب بخیر گفتم و خودمم به سمت اتاقم رفتم. خسته و کوفته بودم، ولی یه حس خوبی داشتم که ماریا کنارم بود.

فردای اون روز داشتم رو پروژه جدیدم کار میکردم. یه پروژه خیلی مهم که میتونست آینده شغلیم رو متحول کنه. قبلش هم یه سگ خریده بودم؛ یه سگ بزرگ و قوی که برای انجام آزمایشم لازم بود. راستش یه کم دلم براش میسوخت، ولی چاره ای نداشتم.

وقتی شروع کردم به تزریق مواد جهش یافته به اون سگ ماده، ماریا وارد آزمایشگاه شد و شروع به گردگیری کرد. سعی کردم حواسم به کارم باشه و خیلی بهش توجه نکنم. خوشبختانه ماریا آروم و بی سر و صدا تمیزکاری میکرد و آرامش آزمایشگاه رو حفظ میکرد. یه کم نگران بودم که از آزمایشم خوشش نیاد، ولی اون ظاهرا کاری ب کار این حرفا نداشت

یهو اون سگه شروع کرد به پارس کردن. صورتش سمت ماریا بود و دندوناش رو نشون میداد، وحشی شده بود. ماریا یه لحظه جا خورد و دو تا دستاش رو به هم گره زد و به وسط سینه هاش فشار داد. معلوم بود که حسابی ترسید .

جِروم: نترس... قلاده بهش وصله... واسش پوزبند خریدم که نتونه گاز بگیره. سگه بزرگیه نه؟ خودمم یه کم ازش ترسیدم! 
و خنده ای کردم.

ماریا: آ-آره... فکر کنم. دندوناش خیلی بزرگن... به هر حال اینو که گفتی خیالم راحت شد.

و دوباره شروع کرد به گردگیری کردن. منم کارم رو ادامه دادم. تمرکز کرده بودم رو تزریق و سعی میکردم دستم نلرزه. بالاخره کارم تموم شد. به اون سگ بزرگ یه بیهوش کننده زدم و فرستادمش تو قفس. پوزبندش رو باز کردم تا وقتی که بهوش اومد بتونه غذا بخوره.

بالاخره میتونستم یه ذره استراحت کنم. کمرم داشت میشکست! یه لحظه به ماریا نگاه کردم... با لحنی آروم ولی عصبی بهش گفتم اون قسمت رو دقیقا همونجایی که آمپولا قراره داره تمیز کنه وگرنه از حقوقش کم میکنم. اخم کرده بودم و سعی میکردم جدی به نظر بیام، ولی ته دلم میدونستم که خیلی دختر خوبیه.

اونم با ترس شروع به نگاه کردن آمپول ها کرد و آروم آروم رفت که تمیزشون کنه. دو طبقه بزرگ هم بود پس فکر کنم تمیز کردنش طول بکشه. یه آهی کشیدم و رفتم سمت اتاقم و با خیال راحت دراز کشیدم. نمیدونم چند ساعت گذشته بود.. ولی وقتی با صدای جیغ وحشتناکی بلند شدم، تمام بدنم به لرزه افتاده بود! مثل فنر از جام پریدم و سریع سمت اون جیغ رفتم.

باورم نمیشد ... ولی اون سگ یه کم بزرگتر از قبلش شده بود و دندوناش خونی بودن ... و اینکه تو قفسش نبود. در قفس شکسته بود و اون سگ دیوونه داشت تو آزمایشگاه میچرخید. به ماریا نگاه کردم که رو زمین افتاده بود و گریه می‌کرد... رون پای سمت چپش کلی خون ازش میومد و شرشر روی زمین میریخت. رون پاش رو گرفته بود و از درد، ناله و گریه میکرد. انقدر ترسیده بودم که نمیدونستم دقیقا چیکار کنم. دست و پام رو گم کرده بودم!

سریع رفتم یه محلول شست و شو و ضدعفونی کننده و باند آوردم.

جِروم: آروم باش ... فقط بذار ببینم چیشده. 
سعی کردم صدام نلرزه و بهش اطمینان بدم.

آروم خون ها رو پاک کردم و دور زخمش ضدعفونی کننده زدم. ماریا از درد ، به خودش پیچید . باند رو چند بار دور رون پاش پیچوندم. بغلش کردم و سریع بردمش و روی تخت گذاشتمش. فقط داشت گریه میکرد. دنبال اون سگ بودم ولی وقتی دیدمش با کمال تعجب یه گوشه مرده بود. انگار یه سکته ای زده بود! نبضش رو گرفتم و کاملا مطمئن شدم که جونی تو بدنش نداشت. یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به ماریا آرامش بدم.

ماریا با گریه بهم گفت:
_لطفا من رو ببر تو اتاقم اونجا راحت ترم...

به حرفش گوش دادم و سریع بردمش تو اتاقش... اتاقش تمیز و زیبا بود. یه قفسه کتاب داشت و گوشه ای از دیوار یه تخت داشت، سریع بردمش اون قسمت.

ماریا: بذار لطفا لباسم رو عوض کنم... برو بیرون!

جِروم: مطمئنی میتونی؟ کمک نمیخوای؟

ماریا: پس بذارم بدنم رو ببینی؟ یه کم خجالت کشیده بود.

جِروم: کارِت که تموم شد صدام بزن... یه کم سرخ شدم و از اتاقش رفتم بیرون.

بیرون اتاقش داشتم به این فکر میکردم که دقیقا چه اتفاقی افتاده بود؟ این چه جهش کوفتی ای بود؟ سریع رفتم کیف پزشکیم رو آوردم.

در اتاق رو زدم ... میتونم بیام تو؟

ماریا: آره..

وارد اتاقش شدم، یه دامن و لباس به رنگ آدامسی پوشیده بود. دامنش هم دقیقا تا روی رون پاهاش بود. بهش میومد.

جِروم: باید مطمئن بشم حالت خوبه یا نه... اون سگ جهش یافته بود ممکنه که چیز خطرناکی به بدنت وارد کرده باشه. باید یه سری معاینات انجام بدم.

ماریا: من .. من حالت تهوع دارم.

خداروشکر یه سطل هم همراهم آورده بودم.

جِروم: زخمت درد داره؟

ماریا با گریه گفت: خیلی!...

جِروم: بذار ببینم...

و شروع کردم به معاینه کردن بیمارم.

باند رو آروم آروم باز کردم و شروع کردم به دیدن زخمای رونش. یه کم نگران بودم که عفونت کرده باشه. ماریا شروع کرد به سرفه های خشک و یهو چیزی که باعث شد خیلی بترسم این بود که موقع سرفه کردن خونه مرده مایل به سیاه از دهنش بیرون زد.

ماریا: واییییییییییی!!!

جِروم: آروم باش چیزی نیست! 
سعی کردم خونسرد باشم، ولی ته دلم یه جوری شده بود... یه دستمال برداشتم و بهش دادم که دهنش رو پاک کنه.

_احساس میکنم میخوام بیارم بالا!

اینو با گریه بهم گفت و خب ... تو سطلی که آورده بودم حسابی بالا آورد. موهاش رو کنار زدم که کثیف نشه. احساس گناه میکردم چون توی وضعیت بدی بود و منم جز حفظ کردن خونسردیم و کمک کردن ، کار دیگه ای ازم برنمیومد  ... چشماش قرمز شده بودن و اشک تو چشماش جمع شده بود. کمرش رو نوازش کردم که احساس بدی نکنه.

جِروم: با این وضعیتی که دارم ازت میبینم باید آمپول بهت بزنم. چاره ای نیست.

_نه لطفاااا!!
از آمپول متنفر بود و درکش میکردم بیزاری و ترسش میتونه برای ی خاطره بد باشه . اما نمیتونستم وقت رو تلف کنم پ

جِروم: نه نداریم... الان وقت لوس بازی نیست.

یه آمپول درآوردم و پر از مواد کردم و رون پای زخمیش رو گرفتم تا شروع کنم به تزریق کردن. یهو ماریا مچ دوتا دستام رو گرفت. اون یکی دستم که آمپول بود رو انقدر محکم گرفته بود که دردم گرفت.

جِروم: ماریا! من قصدم اذیت کردن تو نیست بذار بهت کمک کنم! بخدا!

_ولی من میترسم... این درد داره!
چشماش پر از اشک بود و باهاش التماس میکرد ک بهش چیزی تزریق نکنم .

جِروم: بهتر از اینکه تو توی این وضعیت باشی. باید بهت اینو تزریق کنم!

زیر رونش رو گرفتم و بالا بردم که بهش تزریق کنم.

_نهههه لطفاااا

جِروم: دارم بهت کمک میکنم چرا متوجه نمیشی؟

ماریا: تو داری به رون پاهام دست میزنی! از اون ور هم احساس میکنم میخوای زیر دامنم رو ببینی!

تا اینو گفت کارم رو متوقف کردم.. یه لحظه جا خوردم. با لحنی آروم جوری ک دلش آروم بشه بهش گفتم:

جِروم: ماریا... من از این کارا خوشم نمیاد... من قصدم لذت بردن از اذیت کردنت یا دست زدن به اندام خصوصیت نیست ... محض رضای خدا ی دانشمندم و فقط میخوام کمکت کنم. لطفا بذار از این وضعیت درت بیارم !. دستاش دور مُچم یکم شل تر شدن و من شروع کردم به تزریق کردن.

_ اهههه ... °هق هق °  درد داره! جِروم!!!

جِروم: متاسفم... یکم دیگه تحمل بکن. تقریبا تموم شد.

_ دیگه نمیتونم !!!

و آمپول تموم شد. سریع یه پنبه الکلی گذاشتم رو محل تزریق و باند رو محکم بستم.

جِروم: خب... تموم شد. الان یه کم استراحت کن....

با قیافه ای ک انگار آزرده شده بود ، ب من خیره شد ... سرش رو نوازش کردم و بهش اطمینان دادم ک ب حالت عادی برش میگردونم . ی مقدار ک اوضاع آرومتر شد و حال و هوای ماریا عوض شد ، 
یه لبخند کوچولو بهش زدم و از اتاقش رفتم بیرون . هنوزم شوکه بودم از اتفاقاتی که افتاده بود. این آزمایش یه کم از کنترل خارج شده بود...