
خب سلام مجدد خواهرای نازنینم حال دلتون چطوره 😄💞💫 خیلی خوش اومدین ب این وبلاگ و ب این پست!🍃💚 قسمت ۴ رمان زندگی یک دانشمند عاشق رو ی مقدار ویرایش کردم و آمادست واسه خوندن 🥰🌟💫 خب منتظر چی هستید ؟! بزنید ادامه مطلب و بوس بهتون💕😉😘🌟
آروم آروم دکمههای لباسش رو از بالا به پایین باز کرد و وقتی به وسطای سینهاش رسید، دیگه نتونست ادامه بده و با خجالت به پایین، روی پاهاش نگاه کرد. منم که فهمیدم دارم سخت میگیرم، خیلی آروم دستاش رو که روی دکمههای لباسش بود گرفتم و سمت قفسه سینه خودم درازش کردم. اون هم از خجالت مثل گوجه سرخ شده بود. انگشتام رو از لای انگشتهای دستش رد کردم و محکم گرفتمش. حس کردم که به خاطر مریضیش، دستاش بیروح شده بود.
جِروم: بحث سَرِ مرگ و زندگیه... من نمیخوام آزارت بدم.
با چشمای مظلومش بهم نگاه کرد و بعد دستاش رو آرام از دستام جدا کرد و دکمههای لباسش رو باز کرد. وقتی لباسش رو درآورد، هیچی تغییر نکرد! چون یه تاپ سیاه رنگ پوشیده بود که کل قفسه سینه و سینههاش رو گرفته بود. دستاش رو پشت کمرش برد و یذره مشغول ور رفتن با تاپش شد.
ماریا: میشه سنجاق پشت تاپم رو باز کنی؟ نمیتونم بازش کنم.
پشتش رو بهم کرد و من هم جوری که بفهمه قصد لذت یا اذیت کردنش ندارم، خیلی آروم براش باز کردم.
جِروم: وای...
ماریا: چ-چیشده؟
جِروم: کَمَرِت... جاش کبودی سیاه داره...
کَمَرِش، جایی که تاپ میبست، کلی سیاه شده بود. این یعنی خونهای بدنش داره میمرد؟
جِروم: ماریا، رو به من برگرد.
ماریا: خجالت میکشم!
جِروم: ماریا!!!
آروم آروم سمت من چرخید. پتو رو روی قفسه سینه و سینههاش کشیده بود. وقتی دید من دارم عصبی میشم، ترسید و آروم پتو رو روی پاهاش انداخت و از خجالت سرخ شد و چشماش رو بست . وای! چقدر سینههاش بزرگ بودن یه لحظه ذهنم منحرف شد ولی ب خودم اومدم و جلوی خودم رو گرفتم. من که همچین آدم چشم چرونی نیستم ... اون ب من اعتماد کرده و باید بفهمونم ک میتونم محرمش باشم... یهو چشمم به قفسه سینهاش افتاد. سیاه شده بود. از اون بدتر سینههاش هم سیاه شده بودن؛ اون قسمت هم کلی خون مرده بود. حالم داشت بد میشد. خودشم وقتی اینا رو دید، صورتش عین گچ سفید شد.
چشمام رو با دوتا از انگشتام ماساژ دادم.
ماریا: میشه... لباسم رو بپوشم؟
با حالی گرفته، به صورتش نگاه کردم.
جِروم: آره آره... فقط سریعتر بپوش، باید زخمه رونت رو باز کنم... باید اونم ببینم...
ماریا: تو ... مثل پسرای دیگه نیستی... اگه الان یه پسر سینههام رو میدید ... بهم دست میزد....
جِروم: بهم گوش کن ماریا ، این ذات منحرفی تو وجود تمام پسرا هست ، نمیشه گفت پسری که خوبه، منحرف نیست... به هر حال من میخوام کمکت کنم، ولی باید باهام همکاری کنی، تحمل داشته باشی و مقاومت نکنی.
ماریا : ...
لباسش رو که پوشید، آروم دستم رو روی رون زخمیش گذاشتم و باندش رو باز کردم. صدای جیغ ماریا در اومد. خودمم با دیدن این صحنه حالم انقدر بد شد که قلبم گرفت. دور زخمهاش... دقیقاً همونجایی که باند رو پیچونده بودم ... کلاً سیاه شده بود. ماریا این صحنه رو که دید، زود زد زیر گریه. واسه اینکه نترسه، سریع بغلش کردم و آروم موهاش رو نوازش کردم. با حالت گریه بهم گفت:
ماریا: دیگه تمومه!! من میمیرم!!!
جِروم: ششش... آروم باش... چیزی نمیشه، هرکاری میکنم تا بهتر بشی قسم میخورم . سِرُم کاری واست نمیکنه. باید بهت سوزن بزنم. تزریق کردن خیلی زود اثر میکنه.
ماریا: ن- نمیدونم ... ب..باش..
جِروم: خوبه...
آروم سرش رو از قفسه سینهام جدا کردم. از تختش بلند شدم و طرف ساک پزشکیم رفتم. سوزن و ماده مورد نظرم رو از ساک درآوردم و طرف تخت رفتم که ماریا روش نشسته بود. روی تخت نشستم و با لحنی خیلی آروم گفتم:
جِروم: ماریا، لطفاً روی تخت دراز بکش . از قفسه سینت شروع میکنم. لباست رو هم دوباره باز کن.
به حرفم گوش کرد و خیلی آرام روی تختش دراز کشید و دکمههای لباسش رو باز کرد. خداروشکر تاپ تنش نبود که بخواد با سنجاق پشتش ور بره.
جِروم: میتونم ... بهت دست بزنم؟
با حالتی استرس و خجالتی بهم گفت:
ماریا: آ..آره، ولی... لطفاً زود تمومش کن!
جِروم: خیله خب...
دستم رو خیلی آروم روی سینه سمت چپش گذاشتم. نرم بود ... تاحالا ب سینه های دختری دست نزده بودم ...! آروم یه پنبه درآوردم و الکلیش کردم. بعد پنبه رو جایی که کبودی بود زدم تا سوزن رو وارد کنم . یهو ماریا مچ دستم رو گرفت.
ماریا: بذار لطفاً مچت رو بگیرم که استرسم کم بشه...
جِروم: .... ی نفس عمیق بکش .
سوزن رو داخل سینهاش فرو کردم و خون مرده بدنش رو کشیدم تو دل سوزن. چشماش رو بسته بود و درد رو تحمل میکرد . سوزن رو درآوردم و سریع پنبه رو روی محل تزریق فشار دادم که عفونتی نکنه . سوزن رو انداختم تو سطل آشغال... حالا نوبت اون یکی سینهاش بود که...