زندگی یک دانشمند عاشق قسمت۱۰ فصل۱ (پارتی شینجی🔞)

ویرایش شده و مثل نسخه اولی نیست.

با استرس از دَر خارج شدم و به طرفِ میز جِروم رفتم . ولی خبری از جِروم نبود . همون لحظه صداش رو از پشت سرم شنیدم ....

جِروم : وای...

با حضور جروم ،  با خجالت و قیافه سرخ ، به سمتِ صداش چرخیدم . خدای من ... چقدر تو اون کت و شلوار سیاه رنگ ، خوشتیپ شده بود! با قدم های آرومش ، بهم نزدیک شد ... صدای قلبم رو میشنیدم... بدنم داغ شده بود ، چون تاحالا ندیدم جِروم انقدر خودش رو خوشتیپ کنه ... دوتا دستام رو تو دستای گرمش گرفت .

جِروم : ببینم چرا انقدر دستات داغن ؟ 

راست می‌گفت ، تاحالا انقدر احساس داغی نمیکردم ! اون موقع خجالت کشیده بودم ولی نه در این حد که داغ داغ بشم ! نمیدونستم چیکار کنم . 

جِروم : ماریا احساسی یا دردی نداری ؟ 

ماریا : نه نه ...من روبه‌راهم .

جِروم : ولی بدنت یه چیزه دیگه رو میگه .

من رو آروم کشید طرف خودش .. جوری که با سینه های پهنش فاصله زیادی نداشتم .

جِروم : ماریا ، اگر چیزی داره اذیتت میکنه بهم بگو ؛ من کمکت میکنم . این میزان داغی فکر کنم بخاطر مریضیته. بیا برو رو اون تخت بشین تا ...

ماریا : نه!

جِروم : ...!؟

نَه ای که گفتم خیلی بلند بود و باعث شد جِروم خیلی شوک بره .

ماریا : منظورم ... 

با حالت دلخوری به جِروم نگاه کردم . اشک تو چشمام بدون اختیار جمع شد.

ماریا : ببخشید  نمیخواستم اینطوری باهات حرف بزنم یمقدار پاهام سوزش داره.

_ نه نه اصلا مشکلی نیس با هم حلش میکنیم ... هِی بهم نگاه کن ! 

دستش رو برد زیر چونه ام و صورتم رو سمت صورتش برد . چقدر چشماش خوش رنگ بودن ، آبیه آسمونی  ... همون لحظه بدون اختیار و انگاری که تو این دنیا نبودیم و فضای اطراف رو فراموش کردیم ، لب هامون رو نزدیک هم کردیم تا هم رو ببوسیم... ولی یهو گوشی جِروم زنگ خورد و لب هامون بهم نرسید ... تا این اتفاق افتاد ، جِروم با غر غر رفت طرف گوشی و منم تو حسرت گرفتن لب ازش شده بودم... 
گوشی رو جواب داد .
جِروم : الو ؟....‌ خوبم ممنون... نگران نباش تو راهیم ! 

یه لحظه از خنده پوکیدم چون بجای اینکه بگه داریم میایم گفت تو راهیم ! بهم نگاهی کرد و لبخندی زد.  چند لحظه بعد گوشی رو قطع کرد و گفت : 

جِروم : آماده ای ؟ 

_ بله .

یکی از دستام رو گرفت و به سمت دَر رفتیم . کفشامون رو پوشیدیم و تاکسی گرفتیم . توی تاکسی که نشسته بودیم ، متوجه شدم که یه چیزی توی دستام درحال شکل گرفتنه . دستام که قلاب کرده بودمشون رو باز کردم و دود قهوه ای رنگی رو دیدم که درحال سوختن بود . خیلی ترسیدم ، همون لحظه دستام رو مشت کردم و و ی حالت گره بهشون دادم. از این ترسیدم که نکنه جِروم هم اینو دیده باشه ؟ آروم سَرَم رو برگردوندم به طرفش ... خداروشکر حواسش به بیرون بود . ذهنم رو خالی کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم . چشمام رو خیلی آهسته و با احتیاط باز کردم و به دستام نگاه کردم ؛ خداروشکر اون دوده عجیب رفته بود ، ولی اثرش توی ماشین داشت خودشو نشون میداد . همون لحظه راننده تاکسی گفت :

راننده : ببخشید آقا ، یه بوی سوختن نمیاد ؟ دارید سیگار میکشید ؟ 

جِروم : نه آقا ، من اصلا سیگاری نیستم و سیگار هم همراهم ندارم !

_ پس بوی چیه ؟...

جِروم تعجب کرد و ب همون لحظه یه نگاهی کرد ، منم بهش نگاه کردم و با یه لبخند گول زَنَکی بهش فهموندم که همه چی روبه‌راهه. یکی از ابروهاش رو برد بالا و با حالت مشکوکی نگام کرد و سَرِش رو برگردوند .

جِروم : شاید کف ماشین یه چیز سوختنی باشه ؟

راننده : ولی من تازه داخل و بیرون ماشینم رو شستم! 

_ نمیدونم ...

شیشه رو پایین کشیدم تا بو از بین بره.  بعد از چند دقیقه ... رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم و جِروم از راننده تاکسی بابت رسوندن ما خیلی تشکر کرد . پشت سَرَم رو که نگاه کردم ، انبوهی از آدما دور و بر قلبِ شهر¹ بودن ، البته این همه جمعیت برای پارتیه شینجی نبود ، بعضیاشون برای خرید اومده بودن  . پسرایی رو دیده بودم که تیشرت و شلوار های لَش پوشیده بودن و قیافه های نرمال و جذابی داشتن . غرق تماشا بودم و راه رفتن رو فراموش کردم . جِروم با حرفای مبهم ب سمتم اومد و دستم رو گرفت و آروم من رو برد به طرف قلبِ شهر . همون لحظه ، چند تا دختر که بهشون میخورد سنشون از من زیاد باشه ، اومدن طرفم . ۴ تا بودن و لباسای جذب و زنانه ای پوشیده بودن و موهاشون رو فانتزی رنگ کرده بودن . 

؟؟؟؟ : واای فکر میکردم این لباسا دیگه تو بازار نیستن ! چقدر براقه ! ببینم پلاستیکیه؟ 

؟؟؟ : ببینم اون آقا همون دانشمند معروفه کشورمونه ؟؟

؟؟ :  بیا با هم عکس بگیریم میخوام بذارم تو پیجم   ! 

؟ : میشه با منم عکس بگیرید؟!

جروم ک یکم گیج شده بود ، گفت : 

_ ببخشید وقت ندارم . 

و دستم رو کشید و با هم رفتیم . از پله ها بالا رفتیم و به طبقه سوم رسیدیم . دَرِ طبقه سوم رو زدیم که ...

________

دستم رو کشید و با هم رفتیم . از پله ها بالا رفتیم و به طبقه سوم رسیدیم . دَرِ طبقه سوم رو که زدیم ، یه پسر با موهای نسکافه ای و چشمای سبز ، در رو باز کرد . نمیدونم ولی وقتی جِروم و اون پسره هم رو دیدن ، با یه سلام یهو پریدن تو بغل همدیگه و جوری محکم هم رو بغل کردن که من جای اونا احساس خفگی کردم ! اون پسر هم قدِ جِروم بود ولی قیافش میزد خیلی ... چشم چرون باشه ، بدنش مثل جِروم ، روفرم و سکسی بود . 

شینجی : هِی داداش میبینم بیمارت هم همراه خودت آوردی ، اسمش ماریا بود درسته ؟ 

جِروم : آره . ماریا این دوستم شینجیِ ، البته اون برای من فراتر از یه دوسته . باهاش آشنا شو .

ماریا : سلام ...

انقدر خشک و خالی سلام کردم که جِروم بهم نگاه کرد و یذره ابروهاش رو به نشونه نارضایتیش حالت داد . آخه صدای آهنگ انقدر زیاد بود که نمیدونستم به حرفای این دوتا گوش بدم یا به آهنگ . بعدشم اون از کجا اسمم رو میدونست ؟

جِروم : برادر شرمنده ... خودت میدونی که ماریا مریض بوده و تازه بهتر شده ، رفتارش هم بخاطر سختیِ مریضی ، یذره عوض شده .

شینجی یه نگاهی به من و بعد به سینه هام کرد و گفت :

شینجی : هیچ عیبی نداره ، بیاین داخل دَمِ در زشته . 

وقتی رفتیم داخل ، چیزی که چشمام میدید رو نمیتونستم باور کنم . چقدر اونجا قشنگ و رویایی بود ! چراغای آبی و طلایی ، فضای اونجا رو رویایی کرده بودن . مه از زیر پاهامون رد میشد و از همه مهمتر ، غذای های سرخ کردنی و شیرینی های خوشمزه ، روی میز های درازی چیده شده بودن . ولی چیزی که تو چشمم بود لباسای دخترا بود که پز همدیگه میدادن و واسه پسرا ، شیرین کاری و رقصای دلفریب میرفتن . چند نفر هم روی صندلی داشتن از هم لب میگرفتن و معلوم بود که حسابی دارن حال میکنن . غرق تماشای جمعیت بودم که دست گرم جروم رو روی شونه ام حس کردم و دَمِ گوشم گفت : 

جِروم : حق نداری از کوفت و زهرمارای اینجا بخوری  ... اولا بخاطر اینکه درست سلام نکردی و این منو خیلی ناراحت کرد ، دوما بخاطر مریضیت ، تو کامل خوب نشدی و این غذاها ممکنه زخمت رو بدتر کنه . حواسم بهت هست ، اگر چیزی که گفتم رو رعایت نکنی رسیدیم آزمایشگاه خودم میدونم باهات چیکار کنم .

انقدر با این حرفش ترسیدم که جرعت نکردم نگاش کنم ! دستش رو از شونه ام برداشت و رفت . آخه ینی چی ؟ من فقط یه سلام خشک کردم همین ! ینی جِروم انقدر دوستش براش با ارزشه؟ اههه ... 

ب اطراف و میز خوراکی ها نگاه کردم ، دلم از اون هات داگا میخواست که کنار همبرگر ها و نوشابه ها بودن ... دلم از اون دونات های شکلاتی میخواست وااای.. ینی اگر بخورم جِروم چیکارم میکنه ؟ ... طرف میزها داشتم میرفتم ک یکی موهای گیس شدم رو از پشت کشید . 

؟؟ : نگاش کن ... لعنتی .. فکر کردی با این اندامت خیلی خوشگلی ؟! 

ماریا : موهام رو ول کن روانی ! 

همون صدای دخترونه گفت : 

؟؟ : الان با اکیپم میریزیم رو سرت تا بفهمی روانی کیه . 

انقدر اونجا شلوغ بود که کسی حواسش بهمون نبود ، حتی جِروم هم ندیدم بیاد طرفم که نجاتم بده . اون دختر با زوری که داشت ، من رو به طرف سرویس بهداشتی دخترونه برد . به چندتا دختر سکسی و یه پسر هیکلی و خوشتیپ اشاره کرد که بیان پیشش . وقتی که همشون تو دسشویی جمع شدن ، در رو محکم قفل کردن و من رو هل دادن و محکم خوردم زمین ... 

؟؟ : طرف جروم چیکار میکنی ها ؟ بهش سرویس میدی ؟!  چطور جرعت میکنی انقدر راحت بهش نزدیک میشی!؟ من و اون قراره باه، تو رابطه بریم ن تو!

خودمو جمع و جور روز زمین نشوندم و به قیافه خشمگینش زل زدم . 

ماریا : چی چی واسه خودت بلغور میکنی؟! اون دوست پسرمه!

از عصبانیت عین گوجه قرمز شد و لب باز کرد تا چیزی بگه .

؟؟ :  مایک !! ما میریم بیرون تو هم راحت کارت رو بکن .. عروسک سکس خوبیه ولی یادت نره پولشو بهم میدی !

ماریا : چچ..چی؟!!

مایک : عجب عروسکی ... مرسی دورا ! 

؟؟: منم میرم پیش جروم،  دخترا بیاید!

اون دخترا از دستشویی بیرون رفتن و اون پسر هیکلی هم در رو قفل کرد و اومد طرفم . سعی کردم از روی زمین بلند بشم ولی اون خودش رو روی من انداخت .

مایک : کجا؟! ، تازه میخوام باهات حال کنم عزیزم~

ماریا : نه ولم کننن خواهش میکنم این درست نیست!! من میترسم کمککککک!!!

مایک : مقاوت نکن خوشگله ، صدای آهنگ انقدر زیاه که کسی متوجه صدات نمیشه. 

پیشونیم رو محکم کوبوند به زمین و ب چشمام خیره شد و صورتش رو نزدیک صورتم اورد ، جیغ بلندی کشیدم ولی با لباش ب سمت لبام هجوم اورد و گازشون گرفت جوری ک خون رو ی چند ثانیه بعد توی دهنم احساس کردم .  دستام رو میخواستم بلند کنم ولی نتونستم چون زانوهاش رو کف دستام بود .. لباش رو برداشت ، منم همون لحظه شروع کردم دوباره به جیغ زدن و التماس ولی دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت : 

مایک : اگه مقاومت نکنی بهت سخت نمیگیرم ، انتخاب با خودته . 

و بعد دستش رو برداشت و شروع کرد به لیس زدن خون لبام . پاهام رو شدی  تکون میدادم و ولی اون خودش رو سنگین تر کرد که نتونم تکون بخورم.

مایک : بذار ببینم دافی جونمون این پایین مایین ها چی داره ! 

نوک زبونش رو از گردنم تا خط سینم کشید . بدنم داغ کرده بود و احساس شهوت کردم .

مایک : اوف... چقدر خوشگلن .

لباسم رو با ی چنگ ، دراورد و سینه هام برهنه جلوی چشماش ب رقص دراومدن . جیغ زدم و التماسش کردم ک ولم کنه ولی درعوض خنده ای کرد و بهم زل زد.

مایک : چقدر سفید و صورتی ای ! خوشم اومد .

شروع ک ب خوردن نوک یکی از سینه هام و اون یکی رو هم توی دستش گرفت و نوکشون رو بد فشار میداد . جیغ و ناله میکردم و سعی میکردم از زیر وزن سنگینش در بیام.

مایک : با اجازه این دامن خوشگلت رو یکم بِدَم بالا .

ماریا : خواهش میکنم نهههه!!!

دستام رو با ی پارچه درجا بست و منو رو به شکم خوابوند . سرم با زمین سرد تماس داشت و  باسنم رو گرفت بالا .

از پشت دامنم رو ک جذب و چسبنده بود رو داد بالا و ب باسنم خیره شد . 

مایک : بدنت واسه این کارا ساخته شده نه؟

با گریه التماسش میکردم ک دیگه تمومش کنه ولی حرفی گوش نمی‌داد .

مایک : هیس...

یه دستمال دور دهنم پیچوند و محکم بست . صدای باز کردن زیپ شلوارش رو شنیدم . 

مایک : واسه شروع ک خشک نمیشه کرد داخل عزیزم .

شورتمو پایین کشید و سرشو بین پاهام قرار داد شروع ب لیس زدن پایین تنم کرد و ب شدت احساس تحریکی کردم و بدنم رو بی اختیار تکون میدادم. اون لحظه از ترس اینکه پردمو وحشیانه پاره کنه ، جیغی زدم و رگام احساس داغی بیش از حد کردن ، دستمال دور دهنم آتیش زدم و لگد محکمی ب صورت پسره زدم . 

ماریا : جرومممممممم کمکمممممممم کننننننن یکی دارههههههه بهم تعرض میکنهههه ! 

یکباره ، ساختمون لرزش عجیبی گرفت و موزیک قطع شد.  اون پسره از ترس افتاد رو زمین و درحالی از درد صورتشو گرفته بود و بدنش میلرزید ، داشت با تعجب نگام میکرد ک چطور تونستم اینکار رو کنم . دستمالی که به دستم بسته بود ، آتیش زدم و سریع شورتمو کشیدم بالا و دامنم رو پایین دادم . سینه هامو پوشوندم و تا خواستم پاشم یهو اون پسره روم پرید و گفت : 

مایک : لعنتیه عوضی ! کجا میری کارم باهات تموم نشده !

و من رو انداخت رو زمین و دست و سَرَم رو گرفت تا تکون نخورم . گفت : 

مایک : با جلوت هم کار دارم .

همون لحظه در سرویس بهداشتی با صدای وحشتناکی کنده شد ... جِروم بود ... ولی .... جریان های آبی رنگی مثل جرقه ، دور و برش داشتن حرکت میکردن و نور دستشویی چشمک میزد.  با خشم نگاه اون پسره می کرد .

جِروم : آشغال عوضی... چطور جرعت کردی بهش دست بزنی ؟ ...

شینجی : اوی آروم باش داداش!

انقدر خشمگین و عصبی بود که از لرزه تو اندامم انداخت . شینجی و چند نفر دیگه هم دَمِ دَر داشتن با تعجب نگاه میکردن . اون پسره هم گفت : 

مایک : جِ..جروم... نمیدونستم این دوست دخترته ! 

این رو با نگرانی گفت و البته دروغ بود جملش .

جِروم :  ...

با قدم های سریع ، لگدی ب صورت پسره زد . اون یارو از درد ب دیوار چسبید ولی جروم با مشت هاش ، امونش نمی‌داد و هر مشت ، دردناک تر از قبلی میشد . 

شینجی : داداش ولششش کن بس کن دیگه...

شینجی سریع ب سمت جروم اومد و دستاش رو از زیر بغلش رد کرد و بلندش کرد . سر و وضع جروم نامرتب و آشفته بود و آتیشش اون لحظه خوابید و طرفم اومد . دستاش با خونه اون پسر آلوده شده بود . چند نفر هم برای کنجکاوی داخل دسشویی اومدن ولی شینجی بیرونشون کرد . جِروم دستش رو روی صورتم گذاشت .

جِروم : حالت خوبه ؟ باهات چیکار کرد ؟ 

منم تا میخواستم حرف بزنم ، یهو بی اختیار زدم زیر گریه و اشک میریختم . دستام رو جلوی سینه هام گذاشته بودم و همونطوری گریه میکردم . جِروم کُتِش رو درآورد و رو شونه هام انداخت و بغلم کرد و آروم بلندم کرد . 

موقعی که تو بغل جِروم بودم و راه میرفت ، چشمم به اون دختره ی کوفتی افتاد . تو بغل جِروم دست و پا زدم و خودم رو انداختم روی زمین . شوکه شد و تا خواست منو بگیره دیگه دیر شد . بلند شدم و با صورت خشمگینم نگاهش کردم . دست اشاره ام رو سمتش بردم و گفتم: 

ماریا : دختره ی لعنتی خودم میشکمت همش تقصیر تو بود !!!!!

و بعد بدنم سیاه شد و دود سیاه رنگ از زیر پاهام زد بیرون ، موهام گلبهی شد و با قدرت سمت اون دختره دویدم و پرتش کردم سمت دیوار . 

دورا : ولم کن دختره ی وحشی ! 

مشتی ب صورتش آوردم و صداش قطع شد

با جیغ و گریه و درحالی ک سرشو ب دیوار میزدم بهش میگفتم ک تو باعث شدی ب من تعرض بشه.

همونطور که بدنش میسوخت و جیغ میزد ، با مشت میزدم تو صورتش ...