
ویرایش شده و مثل نسخه اولی نیست.
با استرس از دَر خارج شدم و به طرفِ میز جِروم رفتم . ولی خبری از جِروم نبود . همون لحظه صداش رو از پشت سرم شنیدم ....
جِروم : وای...
با حضور جروم ، با خجالت و قیافه سرخ ، به سمتِ صداش چرخیدم . خدای من ... چقدر تو اون کت و شلوار سیاه رنگ ، خوشتیپ شده بود! با قدم های آرومش ، بهم نزدیک شد ... صدای قلبم رو میشنیدم... بدنم داغ شده بود ، چون تاحالا ندیدم جِروم انقدر خودش رو خوشتیپ کنه ... دوتا دستام رو تو دستای گرمش گرفت .
جِروم : ببینم چرا انقدر دستات داغن ؟
راست میگفت ، تاحالا انقدر احساس داغی نمیکردم ! اون موقع خجالت کشیده بودم ولی نه در این حد که داغ داغ بشم ! نمیدونستم چیکار کنم .
جِروم : ماریا احساسی یا دردی نداری ؟
ماریا : نه نه ...من روبهراهم .
جِروم : ولی بدنت یه چیزه دیگه رو میگه .
من رو آروم کشید طرف خودش .. جوری که با سینه های پهنش فاصله زیادی نداشتم .
جِروم : ماریا ، اگر چیزی داره اذیتت میکنه بهم بگو ؛ من کمکت میکنم . این میزان داغی فکر کنم بخاطر مریضیته. بیا برو رو اون تخت بشین تا ...
ماریا : نه!
جِروم : ...!؟
نَه ای که گفتم خیلی بلند بود و باعث شد جِروم خیلی شوک بره .
ماریا : منظورم ...
با حالت دلخوری به جِروم نگاه کردم . اشک تو چشمام بدون اختیار جمع شد.
ماریا : ببخشید نمیخواستم اینطوری باهات حرف بزنم یمقدار پاهام سوزش داره.
_ نه نه اصلا مشکلی نیس با هم حلش میکنیم ... هِی بهم نگاه کن !
دستش رو برد زیر چونه ام و صورتم رو سمت صورتش برد . چقدر چشماش خوش رنگ بودن ، آبیه آسمونی ... همون لحظه بدون اختیار و انگاری که تو این دنیا نبودیم و فضای اطراف رو فراموش کردیم ، لب هامون رو نزدیک هم کردیم تا هم رو ببوسیم... ولی یهو گوشی جِروم زنگ خورد و لب هامون بهم نرسید ... تا این اتفاق افتاد ، جِروم با غر غر رفت طرف گوشی و منم تو حسرت گرفتن لب ازش شده بودم...
گوشی رو جواب داد .
جِروم : الو ؟.... خوبم ممنون... نگران نباش تو راهیم !
یه لحظه از خنده پوکیدم چون بجای اینکه بگه داریم میایم گفت تو راهیم ! بهم نگاهی کرد و لبخندی زد. چند لحظه بعد گوشی رو قطع کرد و گفت :
جِروم : آماده ای ؟
_ بله .
یکی از دستام رو گرفت و به سمت دَر رفتیم . کفشامون رو پوشیدیم و تاکسی گرفتیم . توی تاکسی که نشسته بودیم ، متوجه شدم که یه چیزی توی دستام درحال شکل گرفتنه . دستام که قلاب کرده بودمشون رو باز کردم و دود قهوه ای رنگی رو دیدم که درحال سوختن بود . خیلی ترسیدم ، همون لحظه دستام رو مشت کردم و و ی حالت گره بهشون دادم. از این ترسیدم که نکنه جِروم هم اینو دیده باشه ؟ آروم سَرَم رو برگردوندم به طرفش ... خداروشکر حواسش به بیرون بود . ذهنم رو خالی کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم . چشمام رو خیلی آهسته و با احتیاط باز کردم و به دستام نگاه کردم ؛ خداروشکر اون دوده عجیب رفته بود ، ولی اثرش توی ماشین داشت خودشو نشون میداد . همون لحظه راننده تاکسی گفت :
راننده : ببخشید آقا ، یه بوی سوختن نمیاد ؟ دارید سیگار میکشید ؟
جِروم : نه آقا ، من اصلا سیگاری نیستم و سیگار هم همراهم ندارم !
_ پس بوی چیه ؟...
جِروم تعجب کرد و ب همون لحظه یه نگاهی کرد ، منم بهش نگاه کردم و با یه لبخند گول زَنَکی بهش فهموندم که همه چی روبهراهه. یکی از ابروهاش رو برد بالا و با حالت مشکوکی نگام کرد و سَرِش رو برگردوند .
جِروم : شاید کف ماشین یه چیز سوختنی باشه ؟
راننده : ولی من تازه داخل و بیرون ماشینم رو شستم!
_ نمیدونم ...
شیشه رو پایین کشیدم تا بو از بین بره. بعد از چند دقیقه ... رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم و جِروم از راننده تاکسی بابت رسوندن ما خیلی تشکر کرد . پشت سَرَم رو که نگاه کردم ، انبوهی از آدما دور و بر قلبِ شهر¹ بودن ، البته این همه جمعیت برای پارتیه شینجی نبود ، بعضیاشون برای خرید اومده بودن . پسرایی رو دیده بودم که تیشرت و شلوار های لَش پوشیده بودن و قیافه های نرمال و جذابی داشتن . غرق تماشا بودم و راه رفتن رو فراموش کردم . جِروم با حرفای مبهم ب سمتم اومد و دستم رو گرفت و آروم من رو برد به طرف قلبِ شهر . همون لحظه ، چند تا دختر که بهشون میخورد سنشون از من زیاد باشه ، اومدن طرفم . ۴ تا بودن و لباسای جذب و زنانه ای پوشیده بودن و موهاشون رو فانتزی رنگ کرده بودن .
؟؟؟؟ : واای فکر میکردم این لباسا دیگه تو بازار نیستن ! چقدر براقه ! ببینم پلاستیکیه؟
؟؟؟ : ببینم اون آقا همون دانشمند معروفه کشورمونه ؟؟
؟؟ : بیا با هم عکس بگیریم میخوام بذارم تو پیجم !
؟ : میشه با منم عکس بگیرید؟!
جروم ک یکم گیج شده بود ، گفت :
_ ببخشید وقت ندارم .
و دستم رو کشید و با هم رفتیم . از پله ها بالا رفتیم و به طبقه سوم رسیدیم . دَرِ طبقه سوم رو زدیم که ...
________
دستم رو کشید و با هم رفتیم . از پله ها بالا رفتیم و به طبقه سوم رسیدیم . دَرِ طبقه سوم رو که زدیم ، یه پسر با موهای نسکافه ای و چشمای سبز ، در رو باز کرد . نمیدونم ولی وقتی جِروم و اون پسره هم رو دیدن ، با یه سلام یهو پریدن تو بغل همدیگه و جوری محکم هم رو بغل کردن که من جای اونا احساس خفگی کردم ! اون پسر هم قدِ جِروم بود ولی قیافش میزد خیلی ... چشم چرون باشه ، بدنش مثل جِروم ، روفرم و سکسی بود .
شینجی : هِی داداش میبینم بیمارت هم همراه خودت آوردی ، اسمش ماریا بود درسته ؟
جِروم : آره . ماریا این دوستم شینجیِ ، البته اون برای من فراتر از یه دوسته . باهاش آشنا شو .
ماریا : سلام ...
انقدر خشک و خالی سلام کردم که جِروم بهم نگاه کرد و یذره ابروهاش رو به نشونه نارضایتیش حالت داد . آخه صدای آهنگ انقدر زیاد بود که نمیدونستم به حرفای این دوتا گوش بدم یا به آهنگ . بعدشم اون از کجا اسمم رو میدونست ؟
جِروم : برادر شرمنده ... خودت میدونی که ماریا مریض بوده و تازه بهتر شده ، رفتارش هم بخاطر سختیِ مریضی ، یذره عوض شده .
شینجی یه نگاهی به من و بعد به سینه هام کرد و گفت :
شینجی : هیچ عیبی نداره ، بیاین داخل دَمِ در زشته .
وقتی رفتیم داخل ، چیزی که چشمام میدید رو نمیتونستم باور کنم . چقدر اونجا قشنگ و رویایی بود ! چراغای آبی و طلایی ، فضای اونجا رو رویایی کرده بودن . مه از زیر پاهامون رد میشد و از همه مهمتر ، غذای های سرخ کردنی و شیرینی های خوشمزه ، روی میز های درازی چیده شده بودن . ولی چیزی که تو چشمم بود لباسای دخترا بود که پز همدیگه میدادن و واسه پسرا ، شیرین کاری و رقصای دلفریب میرفتن . چند نفر هم روی صندلی داشتن از هم لب میگرفتن و معلوم بود که حسابی دارن حال میکنن . غرق تماشای جمعیت بودم که دست گرم جروم رو روی شونه ام حس کردم و دَمِ گوشم گفت :
جِروم : حق نداری از کوفت و زهرمارای اینجا بخوری ... اولا بخاطر اینکه درست سلام نکردی و این منو خیلی ناراحت کرد ، دوما بخاطر مریضیت ، تو کامل خوب نشدی و این غذاها ممکنه زخمت رو بدتر کنه . حواسم بهت هست ، اگر چیزی که گفتم رو رعایت نکنی رسیدیم آزمایشگاه خودم میدونم باهات چیکار کنم .
انقدر با این حرفش ترسیدم که جرعت نکردم نگاش کنم ! دستش رو از شونه ام برداشت و رفت . آخه ینی چی ؟ من فقط یه سلام خشک کردم همین ! ینی جِروم انقدر دوستش براش با ارزشه؟ اههه ...
ب اطراف و میز خوراکی ها نگاه کردم ، دلم از اون هات داگا میخواست که کنار همبرگر ها و نوشابه ها بودن ... دلم از اون دونات های شکلاتی میخواست وااای.. ینی اگر بخورم جِروم چیکارم میکنه ؟ ... طرف میزها داشتم میرفتم ک یکی موهای گیس شدم رو از پشت کشید .
؟؟ : نگاش کن ... لعنتی .. فکر کردی با این اندامت خیلی خوشگلی ؟!
ماریا : موهام رو ول کن روانی !
همون صدای دخترونه گفت :
؟؟ : الان با اکیپم میریزیم رو سرت تا بفهمی روانی کیه .
انقدر اونجا شلوغ بود که کسی حواسش بهمون نبود ، حتی جِروم هم ندیدم بیاد طرفم که نجاتم بده . اون دختر با زوری که داشت ، من رو به طرف سرویس بهداشتی دخترونه برد . به چندتا دختر سکسی و یه پسر هیکلی و خوشتیپ اشاره کرد که بیان پیشش . وقتی که همشون تو دسشویی جمع شدن ، در رو محکم قفل کردن و من رو هل دادن و محکم خوردم زمین ...
؟؟ : طرف جروم چیکار میکنی ها ؟ بهش سرویس میدی ؟! چطور جرعت میکنی انقدر راحت بهش نزدیک میشی!؟ من و اون قراره باه، تو رابطه بریم ن تو!
خودمو جمع و جور روز زمین نشوندم و به قیافه خشمگینش زل زدم .
ماریا : چی چی واسه خودت بلغور میکنی؟! اون دوست پسرمه!
از عصبانیت عین گوجه قرمز شد و لب باز کرد تا چیزی بگه .
؟؟ : مایک !! ما میریم بیرون تو هم راحت کارت رو بکن .. عروسک سکس خوبیه ولی یادت نره پولشو بهم میدی !
ماریا : چچ..چی؟!!
مایک : عجب عروسکی ... مرسی دورا !
؟؟: منم میرم پیش جروم، دخترا بیاید!
اون دخترا از دستشویی بیرون رفتن و اون پسر هیکلی هم در رو قفل کرد و اومد طرفم . سعی کردم از روی زمین بلند بشم ولی اون خودش رو روی من انداخت .
مایک : کجا؟! ، تازه میخوام باهات حال کنم عزیزم~
ماریا : نه ولم کننن خواهش میکنم این درست نیست!! من میترسم کمککککک!!!
مایک : مقاوت نکن خوشگله ، صدای آهنگ انقدر زیاه که کسی متوجه صدات نمیشه.
پیشونیم رو محکم کوبوند به زمین و ب چشمام خیره شد و صورتش رو نزدیک صورتم اورد ، جیغ بلندی کشیدم ولی با لباش ب سمت لبام هجوم اورد و گازشون گرفت جوری ک خون رو ی چند ثانیه بعد توی دهنم احساس کردم . دستام رو میخواستم بلند کنم ولی نتونستم چون زانوهاش رو کف دستام بود .. لباش رو برداشت ، منم همون لحظه شروع کردم دوباره به جیغ زدن و التماس ولی دستش رو گذاشت رو دهنم و گفت :
مایک : اگه مقاومت نکنی بهت سخت نمیگیرم ، انتخاب با خودته .
و بعد دستش رو برداشت و شروع کرد به لیس زدن خون لبام . پاهام رو شدی تکون میدادم و ولی اون خودش رو سنگین تر کرد که نتونم تکون بخورم.
مایک : بذار ببینم دافی جونمون این پایین مایین ها چی داره !
نوک زبونش رو از گردنم تا خط سینم کشید . بدنم داغ کرده بود و احساس شهوت کردم .
مایک : اوف... چقدر خوشگلن .
لباسم رو با ی چنگ ، دراورد و سینه هام برهنه جلوی چشماش ب رقص دراومدن . جیغ زدم و التماسش کردم ک ولم کنه ولی درعوض خنده ای کرد و بهم زل زد.
مایک : چقدر سفید و صورتی ای ! خوشم اومد .
شروع ک ب خوردن نوک یکی از سینه هام و اون یکی رو هم توی دستش گرفت و نوکشون رو بد فشار میداد . جیغ و ناله میکردم و سعی میکردم از زیر وزن سنگینش در بیام.
مایک : با اجازه این دامن خوشگلت رو یکم بِدَم بالا .
ماریا : خواهش میکنم نهههه!!!
دستام رو با ی پارچه درجا بست و منو رو به شکم خوابوند . سرم با زمین سرد تماس داشت و باسنم رو گرفت بالا .
از پشت دامنم رو ک جذب و چسبنده بود رو داد بالا و ب باسنم خیره شد .
مایک : بدنت واسه این کارا ساخته شده نه؟
با گریه التماسش میکردم ک دیگه تمومش کنه ولی حرفی گوش نمیداد .
مایک : هیس...
یه دستمال دور دهنم پیچوند و محکم بست . صدای باز کردن زیپ شلوارش رو شنیدم .
مایک : واسه شروع ک خشک نمیشه کرد داخل عزیزم .
شورتمو پایین کشید و سرشو بین پاهام قرار داد شروع ب لیس زدن پایین تنم کرد و ب شدت احساس تحریکی کردم و بدنم رو بی اختیار تکون میدادم. اون لحظه از ترس اینکه پردمو وحشیانه پاره کنه ، جیغی زدم و رگام احساس داغی بیش از حد کردن ، دستمال دور دهنم آتیش زدم و لگد محکمی ب صورت پسره زدم .
ماریا : جرومممممممم کمکمممممممم کننننننن یکی دارههههههه بهم تعرض میکنهههه !
یکباره ، ساختمون لرزش عجیبی گرفت و موزیک قطع شد. اون پسره از ترس افتاد رو زمین و درحالی از درد صورتشو گرفته بود و بدنش میلرزید ، داشت با تعجب نگام میکرد ک چطور تونستم اینکار رو کنم . دستمالی که به دستم بسته بود ، آتیش زدم و سریع شورتمو کشیدم بالا و دامنم رو پایین دادم . سینه هامو پوشوندم و تا خواستم پاشم یهو اون پسره روم پرید و گفت :
مایک : لعنتیه عوضی ! کجا میری کارم باهات تموم نشده !
و من رو انداخت رو زمین و دست و سَرَم رو گرفت تا تکون نخورم . گفت :
مایک : با جلوت هم کار دارم .
همون لحظه در سرویس بهداشتی با صدای وحشتناکی کنده شد ... جِروم بود ... ولی .... جریان های آبی رنگی مثل جرقه ، دور و برش داشتن حرکت میکردن و نور دستشویی چشمک میزد. با خشم نگاه اون پسره می کرد .
جِروم : آشغال عوضی... چطور جرعت کردی بهش دست بزنی ؟ ...
شینجی : اوی آروم باش داداش!
انقدر خشمگین و عصبی بود که از لرزه تو اندامم انداخت . شینجی و چند نفر دیگه هم دَمِ دَر داشتن با تعجب نگاه میکردن . اون پسره هم گفت :
مایک : جِ..جروم... نمیدونستم این دوست دخترته !
این رو با نگرانی گفت و البته دروغ بود جملش .
جِروم : ...
با قدم های سریع ، لگدی ب صورت پسره زد . اون یارو از درد ب دیوار چسبید ولی جروم با مشت هاش ، امونش نمیداد و هر مشت ، دردناک تر از قبلی میشد .
شینجی : داداش ولششش کن بس کن دیگه...
شینجی سریع ب سمت جروم اومد و دستاش رو از زیر بغلش رد کرد و بلندش کرد . سر و وضع جروم نامرتب و آشفته بود و آتیشش اون لحظه خوابید و طرفم اومد . دستاش با خونه اون پسر آلوده شده بود . چند نفر هم برای کنجکاوی داخل دسشویی اومدن ولی شینجی بیرونشون کرد . جِروم دستش رو روی صورتم گذاشت .
جِروم : حالت خوبه ؟ باهات چیکار کرد ؟
منم تا میخواستم حرف بزنم ، یهو بی اختیار زدم زیر گریه و اشک میریختم . دستام رو جلوی سینه هام گذاشته بودم و همونطوری گریه میکردم . جِروم کُتِش رو درآورد و رو شونه هام انداخت و بغلم کرد و آروم بلندم کرد .
موقعی که تو بغل جِروم بودم و راه میرفت ، چشمم به اون دختره ی کوفتی افتاد . تو بغل جِروم دست و پا زدم و خودم رو انداختم روی زمین . شوکه شد و تا خواست منو بگیره دیگه دیر شد . بلند شدم و با صورت خشمگینم نگاهش کردم . دست اشاره ام رو سمتش بردم و گفتم:
ماریا : دختره ی لعنتی خودم میشکمت همش تقصیر تو بود !!!!!
و بعد بدنم سیاه شد و دود سیاه رنگ از زیر پاهام زد بیرون ، موهام گلبهی شد و با قدرت سمت اون دختره دویدم و پرتش کردم سمت دیوار .
دورا : ولم کن دختره ی وحشی !
مشتی ب صورتش آوردم و صداش قطع شد
با جیغ و گریه و درحالی ک سرشو ب دیوار میزدم بهش میگفتم ک تو باعث شدی ب من تعرض بشه.
همونطور که بدنش میسوخت و جیغ میزد ، با مشت میزدم تو صورتش ...