زندگی یک دانشمند عاشق قسمت۳ فصل۱

محتوا رو ویرایش میکنم انشالله

بعد از جنجالی ک ماریا تو اتاق بپا کرده بود ، از اتاقش بیرون زدم و نمی‌خواستم بیشتر از این توی مخش برم. فقط می‌خواستم یکم ازش دور باشم. حس گناه مثل یک وزنه سنگین توی دلم نشسته بود و نمی‌دونستم چطور باهاش مواجه بشم ، اونموقع ماریا چشماش پر از نفرت و درد بود و نمی‌دونستم چطوری ازش معذرت خواهی کنم... اگر این آزمایش لعنتی رو با رعایت بیشتری انجام میدادم ، الان اون اینطوری نبود... جدی حالم خیلی بد شده ...  اول به گوشیم نگاه کردم و بعد ب پیامی ک دوستم شینجی فرستاده بود زل زدم ...

  ‌   ‌‌_____________________________________________________________________________________‌ 

سلام داداش ، حالت چطوره ؟ خبری ازم نمیگیری  ! چیزی شده ؟ داری رو پروژه جدیدت کار میکنی ؟ بگذریم بذار برم سر اصل مطلب 

... میخواستم بگم هفته بعد مهمونی با لباس مبدل داریم . همه دوستای قدیمیمون رو دعوت کردم ، چه پسر ، چه دختر همه هستن ، تازه یه دوست‌دختر خوشگل و داف هم پیدا کردم  ! میخوام بت نشونش بدم و یکم پزشو بدم . تو هم باید بیای  ، نیای ریغو سر میکشی ! :) 

    ‌  ‌‌_____________________________________________________________________________________‌

جوابش رو اینطوری دادم :

      ‌‌_____________________________________________________________________________________‌

سلام برادر . منتظر بودم اول تو واسه پیام دادن پیش قدم بشی!..

 راستش یکم سَرَم شلوغه. وگرنه من زمانی که بیکارم بهت پیام میدم. . اه.. دوست دختر جدید ها؟ مبارکت باشه .بعدشم خیله خب واسه مهمونی میام ولی لباس مبدل نمیپوشم ، فقط یه کت و شلوار سیاه . تازه یکی از دوستامم مریضه ... درگیرِ درمانشم . با مقاومت هاش نمیذاره خوبش کنم . حالا تا مهمونی خدا بزرگه ولی سعی میکنم بیام .

     ‌_____________________________________________________________________________________‌


گوشی رو گذاشتم رو میز . دوباره ب پیام شینجی نگاه کردم و بعد به کتاب فرمول جهش‌یافته‌ای که روی میزم بود ... اما هیچ کدوم از این‌ها نمی‌تونست ذهنم رو آروم کنه.

چند روز گذشت. من فقط برای آوردن غذا و چک کردن سِرُم ماریا به اتاقش می‌رفتم و سریع می‌اومدم بیرون. گفته بودم نمی‌خواستم با حرف‌هام بیشتر از این ناراحتش کنم. بیشتر روزهایی که بهش سر می‌زدم، خواب بود. دائماً توی ذهنم درگیر بودم که چطور می‌تونم خوشحالش کنم. هیچ ایده‌ای نداشتم که ایده‌هام قراره خوب باشن یا نه، اما یه شب سریع لباس‌هام رو عوض کردم و زدم به پت‌شاپ.  اونجا یه گربه پا کوتاه با چشمای درشت و بدن خاکستری گرفتم. وقتی به خونه رسیدم، بهش واکسن زدم و روی قلاده‌اش یه برگه چسبوندم و با دستخطی زیبا نوشتم : «متاسفم».

با گربه راهی اتاق ماریا شدم. دستگیره در رو با استرس باز کردم. خوشبختانه بیدار بود و داشت غذا می‌خورد. توجش به من جلب شد. سرش رو برگردوند و با چشمای نازش به من نگاه کرد. آروم آروم به سمتش پیش رفتم، کنارش روی تختش نشستم و یه نفس عمیق کشیدم.

جِروم: ماریا ... برات یه چیزی خریدم ... نمی‌دونستم به چی علاقه داری ، واسه همین اینو گرفتم.

گربه رو که تو یقه‌ام قایم کرده بودم، بهش نشون دادم. کوچیک بود و با چشماش به ماریا خیره شد، یه میو ناز گفت و بعدش با پاهای لرزان رفت تو بغل ماریا و خوابش برد. دستم رو گذاشتم روی کمر ماریا و بهش نگاه کردم.
ماریا چشماش درشت شد و با کلی ذوق و شوق ب گربه نگاه کرد و سرشو ناز کرد .

جِروم: امیدوارم من رو ببخشی.

سِرُم رو به دستش وارد کردم و آروم اتاق رو ترک کردم. توی سالن داشتم راه می‌رفتم و به این فکر می‌کردم چطور می‌تونم اون ماده جهش‌یافته رو از بدنش در بیارم. به سمت کتابخونه رفتم و دنبال جواب سوالم گشتم. یه کتاب تو همین مورد پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن نکات و فرمول دارو. چند ساعت بدون استراحت مطالعه کردم. چشمام مثل ردیاب‌های قوی به متن‌ها خیره شده بودن انگار تو جهان دیگه‌ای بودم. ناگهان به خودم اومدم و دیدم شب شده. به شینجی پیام دادم که بیاد و بهم کمک کنه، چون تک و تنها دستم ب جایی نمی‌رسید... ساعت ۱۰ و ۲۴ دقیقه بود که زنگ آزمایشگاه به صدا در اومد. به سمت در رفتم و وقتی درو باز کردم، شینجی رو دیدم. همدیگه رو محکم بغل کردیم. شینجی رو مثل برادر کوچیک‌ترم می‌شناختمش ... و بهش ماجرا رو گفتم.

شینجی: می‌تونم بپرسم اصلاً چرا داشتی رو اون سگ این آزمایش رو امتحان می‌کردی؟

جِروم: راستش می‌خواستم محصولی از همون فرمول جهش‌یافته درست کنم، یه داروی گیاهی.

شینجی: ولی الان به جاش یک بیمار برای خودت درست کردی!

یهو قلبم درد گرفت و نفسم بند اومد. روی زمین افتادم و قلبم رو گرفتم. شینجی با نگرانی اومد بالای سرم و سرم رو بلند کرد. خدارو شکر... بعد از این کارش تونستم نفس بکشم.

شینجی: چیشد؟ یهو چرا اینطوری شدی؟

جِروم: لطفاً نپرس، داستانش خیلی طولانیه...

بلند شدم و روی صندلی نشستم. بعد چند نفس عمیق، مچ دست شینجی رو گرفتم و بردمش سمت اتاق ماریا. در زدم، اما جوابی نشنیدم. وقتی درو باز کردم، دیدم دوباره بیهوش شده.

جِروم: چند روزه که وضعش اینجوریه.

شینجی با یک پوزخند گفت:

شینجی: داداش، همچین دختر خوشگلی تو آزمایشگاهت چیکار می‌کنه؟ کاره منحرفانه با هم می‌کنید؟

جِروم: هِی شینجی، من از این کارا نمی‌کنم! خدا نکنه...

شینجی: ولی واقعاً، به این نگاه کن... گردنش و دستاش رگ سیاه دارن! چرا اینطوریه؟ اون سگه لعنتی چیکار باهاش کرده؟

جِروم: فقط گردن و دستاش اینطوریه، مطمئن نیستم جاهای دیگش هم هست یا نه....

شینجی: جدی فکر کردی فقط گردن و دستاش اینطوری شدن ؟ باید جاهای دیگش هم چک کنی!

جِروم: اجازه نمی‌ده... بعدش چک کردن جاهای دیگش یعنی دیدن اندام‌ خصوصیش.

یکدفعه دیدم شینجی دستش رو به سمت سینه‌های ماریا دراز کرد. سریع مچ دستش رو گرفتم و با قیافه ناراضی بهش نگاه کردم.

جِروم: شینجی! حق نداری بهش دست بزنی! مگه اون وسیله‌است که ب هرجاییش خواستی دست بزنی ؟
شینجی : من این قصد رو ندارم مگه نگفتی واسه کمک بیام؟! خو دارم کمک میکنم ! 
یهو صدای تلفن شینجی تو جیب شلوارش به صدا درآمد. وقتی چک کرد، گفت:

شینجی: هعی...ببخشید، دوست دخترمه... منتظرمه ، ظاهرا باید برم.

اینم از شینجی و ضد حالی که بهم زد... رسما اومدن و رفتنش ب درد هیچی نخورد ، ولی جرقه تو ذهنم انداخت تا بتونم ب بهبودی ماریا کمک کنم. تا دَمِ در دنبالش رفتم و خداحافظی کردم. در رو بستم و دوباره سمت اتاق ماریا رفتم. داشت خمیازه می‌کشید و چشماش رو باز می‌کرد. به سمتش رفتم و بهش شب بخیر گفتم. ماریا نگاهم کرد و بعد به من لبخند زد.... روی تختش نشست و پاهاش رو گذاشت رو زمین؛ و با اون چشمای مظلومش به من نگاه کرد.

جِروم: می‌بینم که سرحالی!

ماریا: مامانم تو خواب بهم گفت زیاد بخوابم، تا حالم بهتر بشه.

جِروم: _ به هر حال باید یه موضوع خیلی مهمی رو بهت بگم... تاحالا به دستات نگاه کردی؟

وقتی اینو گفتم به دستاش نگاه کرد و از تعجب چشماش گرد شد. یه جیغ کوچیک زد، ولی سریع دهنش رو بست!

ماریا: چه اتفاقی داره می‌افته؟؟

جِروم: ماریا، آرامشت رو حفظ کن، اگه اجازه بدی، می‌تونم کمکت کنم و حالت رو خوب کنم.

بهش نزدیک‌تر شدم و با لحنی جدی بهش گفتم:

جِروم: لباس‌هات رو دربیار، باید ببینم کجای بدنت از این سیاهی‌ها-

ماریا: نه، نمی‌تونم! نمی‌خوام بدنم رو کامل به کسی نشون بدم. خجالت می‌کشم.

جِروم: ماریا، من ازت خواهش نکردم... باید لباس‌هات رو دربیاری، وگرنه مجبورم کاری کنم که دوست نداری.

ماریا: چی رو دوست ندارم؟

ب سوزن و سِرُم ها اشاره کردم .

جِروم: ... مجبورم کلی بهت بزنم تا حالت خوب بشه.

رنگ صورتش حسابی پریده بود.

ماریا: ولی... ولی...

جِروم: یا سوزن یا چک کردن، کدومش؟

هرچند مجبور بودم بعد چک کردن ، بهش مواد درمانی تزریق کنم.

نگاهی به صورتم انداخت. مشخص بود که تو دوراهی بدی افتاده... من هم شوخی باهاش نداشتم. بالای سرش بودم و با جدیت اشتیاقم رو بهش نشون دادم. از ساک کناری‌ام یه سوزن درآوردم و مشغول پر کردنش شدم.

ماریا: باشه، باشه! در میارم!!

وقتی اینو گفت، دست از پر کردن سوزن برداشتم و جدی نگاش کردم. آروم آروم دکمه‌های لباسش رو از بالا به پایین باز کرد...