روزی ک عاشق همجنسم شدم قسمت۹ فصل۱

سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟  خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره ! 

رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ،  تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...

رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚  رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫  

بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣


سعی میکرد بفهمه مشکل چیه ولی نشونه ای از خونریزی یا چیزی ک نشون دهنده درسر باشه ، ندید . نمیدونم اون لحظه از خودم صدایی دراوردم یا مادرم کلا ب من گفت آروم باش چیزی نیست ، اما هنوز درد و سوزش رو احساس میکردم و تسلطی به لرزش انگشتام ، نداشتم. 
مادر : لیان .. ببین .. وقتی بهش فکر میکنی دردش بیشتر میشه ..بیشتر حس سوزش بهت دست میده پسرم ..

و کف دستش ک حتی تو زمستون کُشنده ، گرم بود رو روی موهام و صورتم میکشید .
مادر : میدونم چقدر برات سخته و همه چیز یهویی شد ... باورش برای من و پدرم سخته ولی ... باید قوی باشی باشه؟ ما پیشتیم .. هرچیزی شد ما هستیم..

سعی میکرد با هر کلمه ای ک به ذهنش میومد جمله ای رو ب من برسونه ک برام امیدوار کننده باشه ، زیر چشماش وَرَم کرده بودن و چشماش ، خستگی و بیخوابی رو میرسوند .
لیان : گریه کرده بودی ..؟ 

نگاهم کرد و لبخندی ک از سر غم بود زد .
مادر : چی بگم .. وقتی بیهوش افتادی کف هال ، دنیا رو سر منو پدرت خراب شد ... ترسیدیم ..

اون لحظه ناراحت شدم .. تقصیر من شد ک پدر و مادرم این همه برای من استرس کشیدن و حالا قرار بود مسئولیت جدیدی ب نام " مراقبت از لیان " رو ب دوش بکشن ... 
با دلسوزی ب من خیره شده بود ، دوباره دستش رو روی صورتم کشیده .
مادر : لیان ... من و بابا پیشتیم مامان ... از هیچ چیز نترس باشه ؟ بابا رفته واست دارو و باند های سفارش شده رو بخره ... پسر قشنگم ..

با گفتن این جمله ، ناگهان انگار چیزی ک فراموش کرده رو ب یاد آورد.
مادر : وایسا الان میام ...
از لبه تخت بلند شد و بعد از گذشت ۱۰ دقیقه به گمونم البته ، با یه بخاری برقی سه شعله قرمز رنگ ، به اتاقم برگشت .
بخاری رو روشن کرد و پنجره رو بست و پرده رو کشید .
به طرفم اومد و بالشت زیر سرم رو یه مقدار درست کرد و پتو رو تا شونه هام کشید . لحظه ای چشماش از تعجب گرد شدن و پشت دستش رو روی گردنم گذاشت و خیره شد .
مادر : تب داری .. الان پدرت دارو ها رو میرسونه 

با گفتن این جمله ، بدون اینکه بذاره من حرفی بزنم ، سریع به طبقه پایین رفت و با یه کاسه پلاستیکی پر شده از آب و با حوله گل دوزی شده ، ب سمتم اومد و دوباره لبه تخت نشست . 
صورتم رو برگردوندم و نگاهش کردم ؛ حوله رو خیس کرد و خنکیش رو ، روی پیشونیم گذاشت .
حوله تقریبا تا روی چشمام هم اومده بود و من درحالی که حس خواب رو تو چشمام احساس میکردم،  از خنکی و سردی حوله ، لذت میبردم . دیگه داغی بدنم رو احساس نمیکردم . فضای اتاق با بخاری برقی گرم شده بود و سوزش زانوهام ، ب طور عجیبی کمتر شده بودن .
بالاخره ، سنگینی و گیجی سرم ، منو ب خواب عمیقی فرو برد .. سرم خالی از استرس شده بود و فقط رویا میدیدم...
𝓣𝓪𝓻𝓪𝓷𝓮𝓱