
سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟 خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره !
رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ، تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...
رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚 رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫
بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣
بعد از بسته شدن در ، گورس لبخندی بهم زد و لب باز کرد تا حرفی بزنه .
گورس : ... خب لیان ، باید لباساتو در بیاریم ، مشکلی ک نداری نه؟
لبخندایی ک میزد و لحن مهربونش رو نمیتونستم جوری توصیف کنم ک تو ذهنمه ... ولی وقتی باهات با این حالت صحبت میکرد ، حس میکردی تو بغلش ، احساس آرامش و امنیت داشتی و دیگه ب کسی یا چیزی برای امنیت نیاز نداشتی ... حتی نمیتونستی مخالفت کنی .
نمیدونم ، ولی از خدا ممنونم ک باعث میشد تو این دوران سخت ، همچین حس خوبی رو داشته باشم .
بوی عطر تن پیتاگورس ، به قدری مردونه و خوشبو بود ک مستش میشدی و دوست داشتی هر لحظه بدون داشتن هیچ حصاری ب اسم خجالت ، بهش نزدک تر میشدی و میبوییدیش .
این عطر مست کننده ، با بسته شدن در حمام و بوجود اومدن فضای بسته ، پراکنده شده بود و سرم احساس سبکی میکرد ؛ طوری ک فقط خودش رو میدیدم و فضای اطرافمون ک حموم بود رو به کل فراموش کرده بودم .
این بو رو وقتی نیمه هوشیار رو تخت چرخدار درحال انتقالم بودن ، حس کرده بودم ... موقعی ک با انگشتاش ، موهای سرم رو نوازش میکرد.
لیان : نزدیکم باش...
اون لحظه ب قدری تو افکار ، احساسات و عطر پیتاگورس غرق شده بودم ، ک ی جمله چرت و خجالت آور گفتم و اصلا اون لحظه تو باغ نبودم تا اینکه پیتاگورس با حالت سوالی یه ابرو بالا انداخت و نگام کرد.
پیتاگورس : لیان جان چی؟
یهو انگاری ک آب سرد ریخته باشن ، سریع ب خودم اومدم و معذرت خواهی کردم .
پیتاگورس : نه جدی مشکلی نیست ، ببینم تب داری ؟
دستش رو روی پیشونیم گذاشت و بهش خیره شدم.
پیتاگورس : ی مقدار گرمی که بعد از حموم بهت رسیدگی میکنم .
لیان : ....
دوباره بهم دیگه خیره شدیم .
پیتاگورس : خب یبار دیگه میپرسم، مشکلی نداری اگر لباساتو در بیاری ؟
و خنده ای کرد .
ای وای ! این سوال رو قبل از اینکه مست عطرش بشم ازم پرسیده بود و ب قدری تو حس رفته بودم ک فراموش کردم لباسام رو در بیارم . عطرش رو ب قدری استشمام کرده بودم ک هوش از سرم پرونده بود .
لیان : باشه ... ی دقیقه .
فکر کردن اینکه قراره حمومم بده و بدنم رو لمس کنه ، بیشتر بی قرار ترم میکرد ، دلم میخواست زودتر اینکار رو انجام بده اما ... چیزی ک مشغولم کرده بود این بود ک ، چرا اون اینقدر با من مهربون بود ؟ چون دکتره و من بیمارشم؟ ب نظر منطقی میاد ... الان ک بهش فکر میکنم ، اون نمیاد با یه آدم قطع عضو شده ای مثل من ...خب ... وارد رابطه بشه.. چون در حدی عاشقش شده بودم ک میخواستم ماله خودم باشه و رسما توی افکارم اونو ماله خودم میدونستم ... در حد اینکه درحالی ک از لذت میکردمش ، خودمو باهاش تصورش میکردم ... شانس بده منه دیگه ... به هرحال ، نمیدونم ولی بازم ب خودم قبولوندم ک اشکالی نداره ، همین ک دوسش داشتم و زیر سایه محبت و توجهش هستم ، واسم مهم بود.
لباسام رو ک خواستم در بیارم ، با کمال ناباوری بدون اینکه ازش بخوام ، کمکم کرد تا دربیارم .
فکر میکردم میخواست زیر شلواری یا به اصطلاح شورتم رو هم در بیارم یا برام در بیاره ، ولی این بشر با ادب تر و با حیا تر از اونی بود ک بخواد دست به همچین کار خجالت اوری بزنه . با درآوردن لباسام ، صورتش گل افتاد و به بدنم خیره شده بود .
پیتاگورس : نمیدونستم بیمار من بدن قشنگ و جذابی داره !
سرخ شدم و یاد چند هفته پیشم افتادم، تا قبل از اینکه این جهنم سرم بیاد ، بدن سازی کار میکردم و ورزش میکردم ... بدنم رو فرم اومده بود ولی میدونستم بخاطر این بیماری قراره از ریخت بیوفتم ...
لیان : نظر لطفته گورس.
احساس کرده بودم از دیدن بدنم داشت لذت میبرد .
بهش لبخندی زدم . اونم همینکار رو کرد . با اجازه گرفتن از من ، ب بدنم دست زد . منم هیچ مشکلی از لمس شدن اون توسط دستای نرم و جنتلمنیش ، نداشتم و گذاشتم کارش رو راحت انجام بده .
دو دقیقه بعد ، لیف سبز نرمی برداشت و بهش شامپو زد . دوش حموم رو باز کرد و روی درجه گرمی گذاشت .
طولی نکشید ک حموم ، از بخار پر شد و فضای گرمی رو درست کرده بود . گورس ، لیفی ک بهش شامپو زده بود رو روی کمر کشید ، دستای نرم و جنتلمنیش رو میتونسم روی پوستم هم احساس کنم ...
مثل گل های صورتی رنگ بهاری ، روی بدنم نشسته بود و داشت نوازشم میکرد .. اصلا باورم نمیشد اینقدر میتونست رضایت بخش باشه ...