
سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟 خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره !
رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ، تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...
رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚 رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫
بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣
وقتی ک برام حوله حموم رو آورد و تنم کرد ، به کمک پدرم منو سوار ویلچر کرد و بردنم تو اتاقم ؛ مادرمم همراهشون بود و میخواست ببینه حالم چطوره .
منو روی تختم نشوندن و مادرم ۲ شعله از بخاری برقی رو روشن کرد . پدرمم رفت تا بانداژهایی ک تو حموم جا گذاشته بودیم رو بیاره .
مادر : لیان ؟! چرا لبت اینطوری شده؟!!
با لحن سوالیه مادرم شوکه شدم و به چشمای پر از استرسش ، نگاه کردم . ظاهرا تازه دیده بود پایین لبم شکاف خورده .
لیان : چیزه خاصی نیست مامان .
مادرم ، ابرویی بالا انداخت و ب گورس با حالتی ک چ اتفاقی افتاده نگاه کرد .
گورس : چیزی نیست خانم تورنر ، داشتم قسمت قطع شده رو شست و شو میدادم ک کلی چرک کرده بود . بخاطر همین خیلی دردش گرفت.
و در ادامش لبخندی ب دوتامون زد.
مادرم قیافه ای رو گرفت ک یعنی آهان فهمیدم!
گورس خیلی رندکم به لبام ، و بعد به موهام نگاهی انداخت . موهای خیس شده جلوی سرم ، سیخ شده بودن و به طور نامنظمی تا رو چشمام اومده بودن و ازشون قطره قطره آب میچکید . حوله حموم سفیدی تنم بود و مزه خون رو تو دهنم احساس میکردم.
پدرم از در وارد شد ؛ بانداژ های تمیز رو ک تو دست چپش گرفته بود ، سمت گورس گرفت .
پدرم : بفرمایید آقای گورس ، توی این مورد نیازی هست ک کمک کنم؟
گورس : خیلی ممنون از لطفتون ولی کار خاصی نداره ؛ بعد از اینکه بانداژاش کردم با شما خانم و آقای تورنر ی صحبت خصوصی دارم.
پدر و مادرم ، بهمدیگه نگاه کردن و لبخندی زدن ؛ انگاری ک میدونستن صحبت خصوصی گورس درباره چ موضوعیه . منم اینجا ک کنجکاویم گل کرده بود ، با حالت سوالی بهشون خیره شدم .
گورس : ب موقعش میفهمی لیان .
و خنده ای زیر لب کرد ک قلبم به لرزش دراومد .
و بعد ، دستی رو کمر والدینم گذاشت و از اتاق بردشون بیرون و در رو بست ؛ و من بازم روی تخت اتاقم تنها موندم .....
دراز کش شدم و پتو رو همونطوری ک حوله حموم تنم بود ، کشیدم . اهمیتی نداشت ک با موهای خیس روی بالشت خوابیده باشم و قراره حسابی نم دار بشه ، فقط مست سر سنگینم شده بودم و نیاز داشتم
ک یکم خلوت کنم ...
تنها چیزی ک بهش فکر میکردم تو کل روز پیتاگورس بود .. خیلی دلم میخواست روابطمون از اینی ک هست بیشتر پیش میرفت... ولی متاسفانه درحال حاضر رابطه منو پیتاگورس پزشک و بیماره ، چیزی مثل عشق و صمیمیت آنچنانه ای نبود . دلم میخواست همین الان ک رو این تخت خواب بودم ، پیشم میبود و بغلش میکردم و انگشتام رو روی صورت جذابش میکشیدم و طعم لباش رو میچشیدم ... به قدری این تصور برام شیرین بود ک منو غرق خودش کرده و اصلا متوجه نشده بودم ک این غبار تصورات ، منو ب خواب ۱۰ دقیقه ای دعوت کرده بود . دست گرم آشنایی روی صورتم کشیده شد ک باعث شد مه شیرین عسلی افکارم کنار برن و از خواب بیدار شم ؛ چشمام رو باز کردم و گورس رو بالای سرم دیدم ، لبخندی از سر دلسوزی زده بود و احتمالا داشته وضعیتم رو بررسی میکرده .
گورس : شرمنده بیدارت کردم لیان ، میخواستم ببینم تبت رفته یا نه . روی شکاف لبت هم پماد زدم فعلا بذار یک ساعتی بمونه بعد با دستمال خیلی آروم پاکش کن .و
با سرعت نور سرجام نشستم و بهش خیره شدم .
گورس : هی هی .. چیشد!؟ نترس کاری نکردم!
نمیدونستم چی بگم ولی فکر نمیکردم وقتی بهش فکر کنم یهو بالا سرم ظاهر بشه ... نکنه تو خواب حرف زدم؟
لیان : ... گورس من تو خواب حرف زدم؟!
گورس : نه ، چطور ؟
لیان : هیچ فقط تو خواب هزیوم زیاد میگم ...
درواقع از هزیوم گفتن نمیترسیدم ؛ از گفتن احساسات و افکارم موقع خواب میترسیدم ؛ وگرنه گفتن هزیوم مشکلی نیست مگر اینکه خجالت اور و جلوی بقیه نباشه ...
گورس : خب لیان من متاسفانه باید برم یه نوبت جراحی سخت و طولانی مدت منتظرمه و باید هرچه سریعتر برم .. بهم قول بده اگر چیزی شد بهم پیامک بدی باشه؟
سری ب نشونه تایید تکون دادم ، مسلما اون نگران حال من بود و منم نمیتونستم اونو بی خبر بذارم وقتی یک دل نه صد دل عاشقش بودم .
گورس با خداحافظی کردن از من ، از اتاقم خارج شد و صدای خداحافظی کردنش با والدینم از طبقه پایین میومد و بعد سکوت .