روزی ک عاشق همجنسم شدم قسمت۱۳ فصل۱

سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟  خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره ! 

رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ،  تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...

رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚  رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫  

بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣

فرداش ، از خواب بیدار شدم . دیروز رو بخاطر آوردم و با خستگی و کوفتگی ، ب تکیه گاه تخت ، تکیه دادم . گوشیمو برداشتم و برای مامانم ک ظاهرا تو اتاق خوابش بود ، پیامک دادم . 
" من بیدار شدم " 
نمیتونستم صداش کنم چون من طبقه بالا بودم و اونم طبقه پایین .
به پنجره بسته اتاقم خیره شدم ؛ شیشه ی مقدار یخ زده بود و درختی ک بیرون  و پشت پنجره بود ، با سرمای سوزناک زمستون دست و پنجه نرم میکرد و شاخه های برهنه‌اش رو ، وادار ب رقصیدن میکرد . نمیدونم چقدر از خیره شدنم ب پنجره گذشته بود ک مادرم ، وارد اتاق شد و سینی ب دست ، برایم صبحونه آورده بود .
لیان : مامان واقعا نیازی نبود ... ببخشید واقعا هی تو و بابا رو تو زحمت میندازم...
مادر : دلت کتک میخواد نه؟

خنده ای کرد و منو از اون حس و حال خجالت دراورد . 
لیان : جدی میگم... 
مادر : برای من جدی یا غیر جدیش مهم نیست عزیزم ، من مامانتم ! خیر و صلاحت رو میخوام ، قربون چشمات! حرف اضافه بزنی ی دم کونی نصیبت میشه .
لیان : مامان!

حقیقتا انتظار نداشتم اینو انقدر رک بگه-
مادر : به هر حال عزیز دلم بیا بخور قوّت بگیری ... وای راستی!

سینی صبحونه رو روی رونم گذاشت .
مادر : امروز قراره سورپرایز بشی ! حتی نمیتونی حدس بزنی چیه لیان!

با شور و ذوق ، صورتم رو بوسید و هرچی عشق مادری ک تو وجودش نسبت ب من بود رو ، حس کردم .
لیان : نمیشه الان بگی؟
مادر : نوچ☝️🏻. صبحونت رو بخور بعد میفهمی .

دامنش رو ک تا زانوهاش اومده بود ، مرتب کرد و گره پیشبند آشپزیش رو سفت کرد . 
مادر : من میرم ناهار درست کنم کاریم داشتی ب گوشیم پیامک بده ، سریع میام پیشت عزیز دلم .

گوشیش رو از تو جیب پیشبندش دراورد و طوری بهم نشون داد ک بهم اثبات بشه حواسش بهم هست . لبخندی زدم و با تکون دادن سر،  حرفش رو تایید کردم .
لیان : برو ب کارات برس نگرانم نباش ، حوصلم سر رفت با گوشیم ور میرم .
مادر : حالا نمیخواد واسه تفریح ب اون بی‌درو پیکر زل بزنی ! کتاب هم هستا!

خنده ای کردم و بهش گفتم ک سریع بره ب کاراش برسه ، اونم وقتی اتمام و حجت کرد باهام ، از اتاق خارج شد و ب طبقه پایین رفت . وقتی ک صبحونم رو تموم کردم و دوساعت تو گوشیم چرخ زدم ، صدای در اتاق اومد .
لیان : بیا تو ، مامان اصلا چرا در میزنی؟

همون لحظه ، پیتاگورس با شال آبی رنگی ک تا روی نوک بینیش اورده بود ، وارد اتاق شد و من تو شوک رفتم ؛ چشمام هنوز اعتمادی نداشتم ک این بشری ک دم در اتاقم وایساده بود پیتاگورسه!
گورس : سلام لیان حال و احوالت چطوره؟!
هنوز خشک زده بهش خیره شده بودم و تنها چیزی ک سکوت اون لحظه رو شکونده بود ، صدای ویدئویی بود ک لایکش کرده بودم .
گورس : لیان ؟ منم دیگه ، گورس . لباسم عجیبه ؟ چیزه عجیبی ازم دیدی ؟

حقیقتا نمیدونست ک از حضور ناگهانیش توی شوک بودم . 
لیان : اهه ... شرمنده ... خیلی سورپرایزی اومدی ، تعجب کردم .
گورس : هه! من سوسکی میرم سوسکی میام !

با این حرفش ، دوتاییمون خندیدیم . میخواستم این لحظه رو همیشه تو ذهنم داشته باشم چون زیبا ترین لحظه عمرم بود .
گورس ، کیف پزشکی چرمی‌ای رو تو دست سمت راستش گرفته بود و شال رو ی مقدار اورد پایین تا هوای اتاق رو ببلعه . 
گورس : هوف ... زنده شدم!
لیان : کنجکاوم واسه چی اینجایی؟
گورس : ینی نمیتونم ب بیمار عزیزم سر بزنم ؟~
لیان : اوه ...

لبخند دروغینی زدم اما ته دلم غمی نشست ، اون رسما منو بیمار خودش میدونست ن کسه دیگه ای ..
گورس : خب ببین پدرت نیست تو خونه ک کمکم کنه ببرمت پایین ولی بازم خودم میتونم .
لیان : خو از مامانم کمک بگیر ..
گورس : نمیشه لیان جان زشته از ی خانوم محترم بخوام ک تو و ویلچر رو باهام ببره پایین.

بهش فکر کردم ، حق با اون بود . منم اگر جاش بودم این فکر رو میکردم .
گورس : نگران نباش خودمم میتونم ب هر حال وزنت زیاد تاثیری نداره ولی ویلچر رو باید سفت بچسبم .

و لبخندی زد . طرفم اومد و ویلچر رو تو جایگاهی گذاشت ک بشه منو راحت روش نشوند .
یکی از دستاش رو از زیر بغلم رد کرد و کمرم رو گرفت ؛ و با گفتن جملاتی ک معنای احتیاط رو میرسوند ، کشون کشون خودمو به ویلچر رسوندم و با کمک اون نشستم.
خداروشکر خودش تونست منو با ویلچر از طبقه بالا به طبقه پایین ببره ، اون لحظه ک منو رسوند ب هال ، چشمام چیزی رو ک بهم نشون میدادن رو نمیتونستم باور کنم ... ی جفت پای آهنی با سیستم پیچیده ، روی مبل بودن . 
لحظه ای ب گورس خیره شدم و به مادرم ک داشت با دوربین گوشیش ، فیلم میگرفت  . اون لحظه منو یاد جشن تولدام انداخت وقتی صبح بی خبر و با کوفتگی از اتاق میومدم بیرون و یهو بمبی از کاغذ رنگی تو صورتم میتروکوندن و با اون لباس خوابای مسخره جلوشون شوکه زده میشدم . 
گورس و مادرم : سورپرایززززززز

حقیقتا اون لحظه نمیدونستم چ واکنشی نشون بدم و خیلی ریلکس خیره شده بودم به اون دوتا پای آهنی ...