روزی که عاشق همجنسم شدم قسمت۲ فصل۱

سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟  خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره ! 

رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ،  تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...

رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚  رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫  

بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣

با نگرانی و با صدایی ک با استرس و جیغ ترکیب شده بود ، بالا سرم هی بیشتر میشد ...
دقیق یادمه وقتی از هوش رفته بودم ، صدایی رو میشنیدم ک فکر میکردم ساخته ذهن خودمه ..
این صدای مردونه ای بود ک میخواستم بیشتر بشنومش.. حس عجیبی داشتم ب این صدا ... از اعماق تاریکی میومد و همراهش تصاویر مبهمی رو می‌دیدم ک مثل قطره جوهری ک تو لیوان آب میرختی پخش می‌شد ، محو میشدن و بعد تصاویر بعدی ... احساس کردم بین زمین و هوا معلقم... این تاریکی و تصاویر چیه و این صدا دقیقا از کجا میاد..؟ من .. خواب بودم.. یا این صدای مجذوب کننده واقعی بود..؟ پلک هایم همان لحظه لرزید . اونموقع بود متوجه شدم ک خواب بودم و با ابهام ، چشمام رو باز کردم ، همه چیز مات بود و ب سقفی خیره شده بودم ک حرکت می‌کرد.. نه .. من داشتم حرکت میکردم .. روی تخت چرخ دار بودم و چند مرد و زن داشتن منو جا به جام میکردن... چراق های سفید رنگی ک ب صورت متوالی روی سقف بودن ، چشمام رو اذیت میکرد ، اون لحظه ک تلاش میکردم ب خودم بیام و خودمو جمع‌وجور کنم ، دستای گرم مردونه ای روی پیشونیم کشیده شد و انگشتش رو حلقه زد دور دسته از تار موهای جلوی صورتم ...

صدای مجذوب کننده ای ک تو خواب شنیدم ، متعلق به همین انگشت فردی بود ک دور تار موهام پیچونده بود ...
''همینطوریش توی وضعیت بدیه ببریدش اتاق خودم تا بتونم سریع روبه راهش کنم ! ''
فرد دیگه ای ک از صداش تشخیص دادم همون دکتر بد قیافه هست ک با نگاه هیزش ب مادرم وادارم کرده بود بیارم زیر فکش ، داره همزمان با افراد دیگه ک منو میبرد ب اتاق دیگه ، جوابش رو میده ..
" امکان نداره خودم متوجهم دارم چیکار میکنم ، داروهاش رو بد مصرف کرده و آمپولاش رو نزده "

اون لحظه میخواستم بلند شم و بگم ک همه چیز رو انجام دادم و چیزی رو از قلم ننداختم اون دروغ میگه!! 
ولی ظاهرا حتی آرواره های فکم قادر به حرکت کردن نبودن چ برسه به بدنم ک انگار وزنه سنگینی روش گذاشته بودن و قفسه سینم سنگین تر از روزای قبل بودن  ... از بلعیدن هوای اطراف دریغ نمیکردم و تا جایی ک میتونستم نفس میکشیدم ، در همین حین ، همان انگشتای مردونه ، روی سینم کشیده شدن و صدای مجذوبش ،  آرامش عجیبی رو ب من منتقل کرد ... خیلی ناگهانی صورتش رو به طور مات دیدم ولی یادمه ک با اینکه درست نتونستم ببینمش اما موهای بلوند روشن ک پشتش رو با صورتی جیغی ی مقدار رنگ کرده بودن و پوست سفیدش رو تشخیص دادم ... دیگه بیشتر از این نتونستم ببینمش چون فقط برای ی لحظه بالای سرم ب صورت چپکی ظاهر شد .
تقریبا نیمه هوشیار شدم ک رسوندنم ب اتاق عمل و بستریم کردن و اونجا بود ک جهنم برای من معنا شد ...
...
...
ب هوش اومدم... سقف دور سرم میچرخید و حس سبکی عجیبی داشتم... ب سِرُم هایی ک بهم وصل شده بودمن نگاه کردم و بعد ب در اتاق ؛ ساعتی نبود ک بفهمم عقربه ها چ تایمی رو نشون میدادن ولی وقتی ب پنجره‌ی باز نگاه کردم ، هوا تاریک بود ، در با قیژ قیژ آزار دهنده ای باز شد و همون دکتری ک ازش متنفر بودم ، با تخته شاستی ای ک تو دستش بود ، وارد اتاق شد و همان لبخند چندش آور رو روی لباش داشت ، نگاهش رو از برگه هاش برداشت و ب من خیره شد ..
دکتر : به هوش اومدی نه ؟ تبریک میگم از شر دیابت خلاص شدی ! 
با ناباوری بهش خیره شدم ، با انگشتاش ب سمت پاهام اشاره کرد ک ینی ببینمشون... نگاهم رو بردم سمت پاهام ... ترس و ناباوری تو بدنم جاری شد ، اون لحظه میخواستم گریه کنم و بلند داد بزنم .. پاهام تا زانو هام قطع کرده بودن و ب طرز وحشتناکی تغییر و تحولات زندگیم رو احساس کردم...