
سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟 خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره !
رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ، تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...
رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚 رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫
بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣
دستم رو روی صورتم گذاشتم تا اون دکتر لعنتیه عوضیه دروغگو اشکامو نبینه ، پاهام .. دیگه پایی ندارم ... چطور زندگی کنم بدون پاهام؟.. چرا کابوس بچگی هام ب واقعیت پیوست؟... مگه من چیکار کرده بودم ک ب همچین عذابی گرفتار شدم..؟ ها..؟ گناهم چی بوده ؟... خدایا.. اشک هام بیشتر جاری شدن و حال و روزم بدتر از روز های دیگه شد ، دکتر با صدایی ک نشاط ازش میبارید ، دستی رو سرم و موهای سیاه رنگم ک همرنگ روزگارم شده بود ، کشید .
دکتر : عیبی نداره آقای لیان مهم اینه که جون سالم ب در بردی خوشحال باش! من کارمو خوب بلدم!
و بعد با صدای بلندی خندید . اون لحظه اشک هایم شدید تر شد ... ولی بی صدا گریه میکردم. مادر و پدرم در قهوه ای رنگ چوبی اتاق رو ناگهانی باز کردن و واردش شدن و با دیدن من ک مثل ابر بهار گریه میکردم ، جیگرشان آتیش گرفت .
مادرم زد زیر گریه و با سرعت طرفم اومد و سرم رو بین سینه هاش گذاشت و فشرد و بوسه های عمیقی ب سرم هدیه میداد .. پدرم با غمی ک رو صورتش نشسته بود با مادرم همراهی کرد و منو تو آغوششون گرفتن...
لابد با خودتون میگید از ی پسر بزرگ ۲۶ ساله ک مثل بچه ها زد زیر گریه ، بعید بود ... ولی خودتون رو جای من بذارید تا طعم تلخ دردناک از دست دادن پاها رو بچشید ... نه میتونستید دیگه راه برید ... و نه کارهای روزمرتون رو انجام بدید ... میشدید بار اضافه برای بقیه ... برای هر لحظه زندگیتون باید کمک میگرفتید و عذاب وجدان اینو داشته باشید ک چقدر اضافه اید و یا برای ادامه زندگی محتاج اطرافیانت هستی ...
اون لحظه ک پدر و مادرم منو تو آغوش صمیمانه و عاشقانشون گرفتن ، مقداری آروم گرفتم و شروع کردم ب نفس کشیدن و ریه هامو از بوی الکل و فکر کنم یه مقدار بوی خون پر کردم ... سَرَم سبک شده بود و صورت و گردنم از گریه خیس شده بود . میخواستم روی تخت نرم اتاقم بخوابم ولی افسوس ک اینجا بیمارستان بود و اتاق هاشون همه سرد و پتویی هم نبود ک بتونه گرمت کنه ...
پدر : کِی میتونه از بیمارستان مرخص بشه؟
پدرم با قیافه ای ک نمیشد فهمید چ احساسی داره ، ب دکتر خیره شده بود ، مادرمم ب دکتر نگاه کرد تا جواب رو احتمالا با چشماش ببینه .
دکتر : • پوزخند زدن • ی ۶ روز باید زیر نظر من و پرستارا باشه ، روز هفتم میتونه مرخص بشه .
دلم میخواست بگیرم این مرتیکه رو تیکه پاره کنم ... از تمام حرفاش میشد فهمید ک قصدی داره ... اولش با دروغ و خنده های کصکشانش ب مادرم گفت ک با مصرف دارو و تزریق ب موقع ، راهی برای درمانم هست ... ن تنها ب این عمل کردم بلکه الان منه لعنتی ب این روز افتادم! حالا هم میخواست ۶ روز توی این اتاق ک معلوم نیست اتاق عمله یا سرد خونه ، بمونم!!!
با ترس ب مادرم خیره شدم و با چشمام التماسش میکردم ک نه لطفا ... منو تنها نذارید ... منو با خودتون ببرید خونه .. خواهش میکنم...
مادرم دستش رو از سرم تا گردنم میکشید و نوازشم میکرد ، دلم نمیخواست از زیر این انگشتای لطیف و نرم و س گرما و امنیتی ک ب من منتقل میکردن برم زیر اون همه سوزن و سِرُم ها ..
مادر : نه . شما مگه نگفتید اگر دارو هاش رو مصرف کنه و طبق چیزایی ک گفتید عمل کنه میشد درمانش کرد؟ پس چرا پسرم رو ب این روز انداختید؟!
مادرم با صدای بلند و لحن خشنی خطاب ب دکتر این جمله رو گفت جوری ک لبخند زشت و چندشش از روی لباش رفت .
پدرم با تعجب و در کمال ناباوری ب مادرم خیره شده بود ک ینی این چ حرفیه!
حقیقتش من از لحن مادرم سوپرایز نشدم ... از اینکه اونم متوجه شد ک این دکتر لعنتی این بلا رو از سر بی تجربگیش سر من اورده بود ، از من حمایت میکرد و اصلا نمیخواست ک من ی روز دیگه هم اینجا بمونم...