روزی ک عاشق همجنسم شدم قسمت۴ فصل۱

سلام دوستای قشنگم خیلی خوش اومدین به وبلاگم ! حال دلتون چطوره ؟😉😘امیدوارم هرجایی ک هستین همیشه عالی و سرحال باشید💫🌟  خب دوستان یه خلاصه ای از رمان بگم تا شما متوجه بشید اوضاع از چی قراره ! 

رمان " روزی ک عاشق همجنسم شدم " راجع ب پسر ۲۶ ساله ای ب اسم لیان هست ک عاشق دکتر مذکرش ، پیتاگورس میشه و روز ب روزی ک تحت درمان پیتاگورس قرار میگیره ، عشقش نسبت بهش بیشتر میشه ، ولی ی روزی لیان بخاطر مشکلاتی ک واسه پدر و مادرش بوجود میاره ،  تصمیم میگیره ک از خونه فرار کنه...

رمان به شدت صحنه داره و ممکنه شخصیت ها باهم روابط جنسی ، الفاظ رکیک و ... داشته باشن ، اما توی وبلاگ های دیگه ب شدت سانسور شدست و حتی اگر مدیر اون وبلاگ اجازه بده من بازم سانسور شده میذارم و فقط تو وبلاگ من ینی Mommy's comic میتونید بدون سانسور بخونید قشنگام 💚  رمان ب شدت تخیلیه و نیاز ب توضیحات و تصویر هایی داره ک من براتون آماده گذاشتم ، سوالی هم داشتید پی وی در خدمتم !!🌟🌟💫  

بوس بهتون و برید ادامه مطلب ☝🏻🗣


دکتر با تکون دادن سر به نشونه نارضایتی ، ب مادرم فهموند ک این امر غیر ممکنه ...
مادرم دوباره صداش رو با خشم بالا برد و به اون دکتر بد قیافه فهموند ک کسی نیست ک برام تعیین تکلیف کنه ک چیکار کنم یا چیکار نکنم چون خودم ناموس بالا سرم داشتم و اونا بیشتر از هرکسی دلنگران من بودن ...
پدرم ب طرف مادرم اومد و دستی به شانه‌ش کشید و دم گوشش چیزی رو زمزمه کرد ، سعی کردم از حرکات لب پدرم بفهمم چی میگه ولی نتونستم حتی ی کلام هم متوجه بشم... ولی جوابی ک مادرم با خشم داد ، کم و بیش احتمالاتی از اینکه پدرم چی در گوشش داشت میگفت تو ذهنم اومد ...
مادر : گوش کن فرانک ... همین الان ب وضعیت لیان نگاه کن بعد ب حرفای احمقانه ای ک راجع به اعتماد کردن میزنی زر زر کن خب ؟ 
پدرم با ناباوری ب مادرم خیره شد .
دوباره با خشم به دکتر نگاه کرد ک داشت از سر حرص برگه رندومی رو تو دستش مچاله میکرد ..
مادر : من پسرم رو میبرم و شما هم هیچجوره نمیتونید جلوی تصمیم وایسید ک خودم میرم همین الان شکایت میکنم ! 
این ها رو درحالی ک چشمای آبی رنگش از شدت خشم روشن تر ب نظر میرسدن ، ب دکتر میگفت .
جنب و جوش حرف های والدینم با دکتر شروع شد و ولوم صداهاشون هر چند ثانیه بالاتر میرفت .. سرم درد میکرد ....   
توی این همه صدا و فشار ، مخالفت هایی که اون دکتر چندش میکرد ، باعث میشد بیشتر بخوام برم خونه و روی تختم دراز بکشم و سرم رو با دلی پر از غم روی بالشت سفید رنگ با طراحی گل های آبی رنگ میذاشتم ...  دلم میخواست مادرم منو رو تو اغوشش بگیره و نوازشم کنه  ... شدیدا نیاز به امینت مادرم داشتم ، ولی اون با صدای خیلی بلند به حرف زدنش ادامه میداد ... گوش هام از صداهای ناهنجارشون جوری شده بود که انگار یکی با ناخون هاش با تمام زوری ک تو بازو هاش داشت روی تخته سیاه میکشید و از عمد رو مخ میرفت ..خیلی این موضوع برام آزار دهنده بود ... نمیتونستم تحملش کنم... 
همزامان با تکیه دادن ب بالشت روی تخت، صدای باز شدن در اومد ، فک میکردم شاید پرستاری از سر کنجکاوی وارد اتاق شده بود که بفهمه قضیه چیه و این همه سر و صدا و جنب و جوش واسه چی بود ، ولی همون لحظه دکتر دیگه ای خیلی ناگهانی وارد شد ، وقتی دیدمش خیلی برام اشنا بودش ..‌ موهای بلوندی که انتهاش صورتی بود... عطر تنش ک قبلا احساسش کرده بودم ،  توی اتاق پراکنده شده بود..  جوون به نظر می‌رسید ، شاید هم همسن و سال من یا شاید کم سن و سال تر.. ؟ قد نسبتا بلندی رو داشت و از اون دکتر قدبلندتر بود ولی بهش میخورد طرفای ۱۸۰ باشه اما بازم کوتاه تر از من بود ، جذب قیافش شده بودم ، با ورودش احساس گرما و امید کردم ؛ به چشماش دقت کردم ، بنفش رنگ بودن ، و واقعا هیچوقت تو عمرم انقدر قیافه خاص و مجذوب کننده ای مثل اون ندیده بودم داشتم ؛ روانی میشدم ، قلبم با بررسی هر قسمت از قیافش و شنیدن عطرش ، تند تر میزد ..ب دستش دقت کردم ، یه تخت شاستی ای نگه داشته بود و با قیافه ای ک خشم ازش میبارید ب دکتر بد قیافه نگاه کرد ؛ در اتاق رو نیمه باز گذاشت و با احترام از پدر و مادرم درخواست کرد که از اتاق خارج بشن . مادرم اول با نگاهش مخالفت کرد ولی وقتی اون دکتر مو بلوند با حالت خاص و دلسوزی نگاهش کرد ، تسلیم شد و با پدرم ب طرف در رفتن و خارج شدن . ظاهرا میخواست موضوعی رو ب صورت تنهایی با من و این دکتر پفیوز درمیون بذاره .... در اتاق رو بست و اول ب من خیره شده بود ، رد اشک خشک شده جای خودشون رو روی صورتم حفظ کرده بودن و ب نظرم از قیافم خونده بود ک چ حالی داشتم ، تخته شاستی رو محکم گرفت با قسمت آهنیش ک برای نگه داشتن کاغذا بود ، ضربه ای محکم ، ب سر اون دکتر بد قیافه زد . ی دقیقه با گیجی و شوکه بهش خیره شدم . دکتر بد قیافه سرش رو گرفت و از درد رو زمین ، خیلی سریع نشست ، ولی دکتر مو بلوند ظاهرا نمیخواست دردی ک ب اون وارد کرده بود رو فراموش کنه پس .. با همون قسمت تخته شاستی ک حدودای ۴ برگ بیشتر نداش ، ضربات دیگری ب سرش وارد کرد ک باعث شکاف خوردن سر دکتر بد قیافه شد ، با کمال ناباوری ب دکتر مو بلوند خیره شدم ، این شکافی ک رو سر دکتر بد قیافه وارد کرد بخاطر تخته شاستی بود یا زور بازوی اون؟...
𝓣𝓪𝓻𝓪𝓷𝓮𝓱